|
محلی برای سلاخی کردن نوشته های من
|
قاری یونس گفت: «هی، موتر را همین سو گوشه کن. پهلوی ای پلچک خوب است برای کندن، صدای موتر سرم را گرفت.» قبل از ای که موتر ایستاد شود دروازهش را باز کرد و خیز زد به سرک و آهسته گفت: «لاحول و لا...»
هنوز گرمی تابستان کم نشده بود و تفباد صورت را میسوزاند و کالای آدم را شوره میزد.
بچه موتر را تیز از سر سرک گوشه کرد. بیل و خریطهی خود را از چوکی پشت سر گرفت و به سوی قاری آمد و گفت: «بسیار وقت نیامدهایم؟» و برگشت و به آسمان نگاه کرد. گفت: «تا تاریکی بسیار مانده!»
قاری که نور آفتاب آزارش میداد دست کرد به جیب واسکتش و قوطی نسوارش را گرفت به دستش و چند ضربه زد آن را به کف دست دیگرش تا مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند. گفت: «نه!»
بچه گفت: «کجا را بکنم؟» و بیل را گرفت به دستش و در ذهنش سرک را به چهار حصهی مساوی تقسیم کرد و از حصهی اول تیر شده بیل را به زمین فرو کرد.
قاری گفت: «صحیح است. باش که بروم وسیلهی رزق و روزی را از موتر پایین کنم!؟» و از سرک پایین شد و طرف تولبکس موتر رفت.
پیشانی بچه از عرق تر شده بود ولی او بدون وقفه در حال کندن بود. چاله را درست به اندازهی کاشتن یک نهال باید میکند تا ای که قاری راضی شود و دلش آرام بگیرید.
قاری به همراه خود صندوقی را از موتر در بغل گرفته میآورد و به حرکات بچه چشم داشت و تائید میکرد. او هم به همین دلیلی که بچه چاله میکند سالها چاله کنده بود و به جای نهال در آن مین کاشته بود. رسید بالای سر بچه و ناسش را درون چالهی که بچه در حال کندن بود تف کرد.
بچه با بیل تف قاری را از درون چاله بیرون آورد و گفت: «قاریصاحب صندوق را دور تر بمانید. کارم هنوز ماندهست. جغلها را نو هموار کردند.»
قاری رفت طرف پلچک و قدیفهی خود را از دوش گرفت و زیر پلچک پهن کرد تا خود را در پناه سایهی آن بگیرد. به او حوال داده بودند که امروز چند موتر از نظامیهای خارجی از سرک پشت قریهی تیر میشوند و از او خواسته بودند که سرک را مین فرش کند. نیشهگی نسوار او را دراز کرد و زمزمه کرد: «خدا بیامرزد، کلقدوس و عبدالرحمن خان را …» چشم که بست طیارههای بسیاری در آسمان قریه چرخک خورد و خوشه خوشه انگور واری بم بر سرشان انداخت. ورخطا شد. چشم باز کرد و خود را در پناه سایهی پلچک یافت. نفسی تازه کرد تا غبار کابوسهای پریشان از پیش چشمانش پاک شود. بچه را که با شوق در حال کندن دید یاد روزهای که تازه با مجاهدین یکجای شده بود افتاد.
اول بار بود روسها را از نزدیک میدید. تلاشی آمده بودند. وقتی که روسها پس رفتند، پدرش قاری عبدلله را هم با خود بردند. صبحش کلقدوس قمندان پشتش آمده بود و او را با خود برده بود کوه تا با مجاهدین یکجای شود.
وقتی طیارههای قوای خارجی یکی دو ماه پیش باز مثل سابق از روی سهو و اشتباه قریه را بمبارد کردند. بچه خانه نبود که کشته شود. قاری وظیفه یافته بود که خبردار بچه باشد و احوالش را گرفته او را زیر پر و بال خود بگیرد. قاری هم بایسکلی برایش خرید و ترجمهی آیاتی که خوانده بود را پیش گوش بچه گفت و گفت تا او را همراه خود ساخت که بیاید و با مجاهدین یکجای شود.
قاری از زیر پلچک صدا زد: «او بچه، چقوری را کلان بکن و باز همراه خاک نرم به قایده پرش کن که ای وسیلهی رزق و روزی وقت ماندنش ما را جای به جای نکند!؟»
بچه جوابی نداد. او فقط با هر ضربهی بیل تصویر یکی از اقاربش به ذهنش میآمد و به نام آنها محکمتر از قبل بیل را فرو میبرد. «به نام آقایم، به نام بوبویم، به نام غفور و لیلا...»
قاری دست برد به جیب واسکتش تا مقدار پیسهیی که به او وعده داد بود را جدا کند. وقتش رسیده بود که برایش موترسیکل بخرد.
بچه صدا کرد: «قاری صاحب، چقوری را به قایده کندم» و دست به بیل ایستاده، به آن تکیه کرد.
قاری گفت: «بمان که نمش خشک شود.» نفهمید که چرا ای جواب را داد. او باید میرفت و مین را میماند و زود سرش خاک میپاشید و منطقه را ترک میکرد. بچه را صدا کرد. بچه پیش از ای که طرف قاری برود رفت طرف صندوق و آن را آورد نزدیک چالهی که کنده بود. قاری دوباره او را صدا کرد: «او بچه، نفهمیدی چی گفتم؟ بمان که نمش خشک شود!»
بچه بدون کدام گپی آمد طرف پلچک و پایین پای قاری یونس نشست. گفت: «یگان نفر ما را نبیند قاری صاحب؟» و به دستهای قاری نگاه کرد. بندل پیسه در حال شمارش بود در دستان قاری…
قاری خنده کرد و گفت: «میترسی!؟»
بچه به چشمان قاری سیل کرد و گفت: «نه!»
قاری سر خود را تکان داد و به جواب گفت: «آفرین! ای مینها شکم ما را سیر میکنند و دشمن ما نیستند؟!»
بچه گفت: «شما میگفتید که دست خدا همیشه همراه ماست!»
قاری پیش خود گفت: «حتی ای دست هم هیچ وقت بدون دالر و کلدار همراه ما نبوده؟!» قاری به چشمان بچه چشم دوخت. مشتی از پیسه را به سمتش گرفت و گفت: «بخیز برویم چون ای رقم که ای مردم را میبینم آنها هم بی واسطه نیستند!؟»
هر دو خاموش برخاستند و قاری قدیفهی خود را از زمین گرفت. سوزش نور آفتاب کم شده بود و قاری قدیفه را به شانه انداخت. در ای وقت و شرایط هچکس دلگرمی نداشت که از ای سرک برود طرف شهر…
قاری و بچه رسیدند بر سر چاله و قاری کنده زد لب آن و نشست تا از بچه بخواهد که صندق را طرف دیگر چاله بگذارد. قاری گفت: «سیل کن او بچه، و دست برد سمت صندوق و مین ضد زره را با دو نرمی کف دست خود آهسته برداشت و آورد آن را در مرکز چاله بر روی مشتی خاک نرم گذاشت. قاری آهسته دو کف دست خود را از زیر مین خطا داد. در طول سالها جنگ او انواع مختلفی از مینها را فرش کرده بود.
قاری گفت: «فهمیدی که چطور شد؟» و به دستان خود نگاه کرد و ادامه داد: «باید طرف صاف مین را بگذاری کف زمین بالای خاک بسیار نرم و قسمت پرخهدارش را به روی بگذاری و بالایش مشتی خاک نرم بپاشی و بعد آن را با خاک خودش بپوشانی؛ رقمی که کسی متوجه نشود ای زمین قبلا کنده شده است. فهمیدی؟»
بچه گفت:« ها. فهمیدم!؟» و مشت مشت خاک نرم را گرفت و پاشید بر روی مین تا روی آن را بپوشاند. قاری چشم به دستهای بچه داشت و دست برد به سمت جیب واسکت خود تا باز باری دیگر قوطی نسوار خود را بیرون بیاورد و با چند ضربه مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند.
بچه پیش چشمان قاری تمام گفتههای او را عملی کرد و خوب خاک و سنگها را هموار کرد. دستهای خود را با کالای خود پاک کرد و گفت: «خلاص شد قاری صاحب.» و قاری مکثی کرد و جوابی نداد. بچه برخاست و بیل و خریطهی خود را به دست گرفت و به سوی موتر حرکت کرد.
قاری هم به دنبالش بر جای خود ایستاد و به افق چشم دوخت و به ذهن حساب مینهایی که عمل نکردهاند را گرفت.
بچه موتر را آورد و پهلوی قاری بریک گرفت. قاری صندوق خالی را از زمین برداشت و گذاشت به تولبکس و به موتر بالا شد. گفت: «حرکت کن.»
بچه آب دهان خود را از شیشهی موتر بیرون انداخت و پرسان کرد:«به کدام سو؟»
قاری گفت: «شهر برو...»
امیدوارم حال و هوایی خوشتر از من داشته باشید
باید بروم...
برای شروع دوباره کمی باید با خودم حساب و کتاب کنم همین که به یک جمع بندی رسیدم دوباره بر می گردم...