همیشه باید شکست بخورم و بازنده باشم تا اینکه بتوانیم پایان هفته ی خوبی داشته باشیم. باز شب جمعه شد و من باید تسلیم بشوم! قبل از اینکه سریال تمام شود تلویزیون را خاموش کرد و گفت:
«باید چند تایی فیلم خوب برای همچین شب هایی پیدا کرد.»
خودم را جمع کردم و بلند شدم رفتم آشپزخانه. تازه تلویزیون سریال هندی شبهای جمعهاش تمام شده بود. پرویز دوست دارد همیشه شب های تعطیلی را با فیلم های اکشن امریکایی صبح کند. اینطور که معلوم است شب درازی را باید به صبح برسانم. آشپزخانه بودم که پرویز صدا زد:
«آشپزخانه چه کار می کنی؟ من سیرم!»
اخلاقش همین طوری است. همین که میبیند صبحی میتواند تا لنگ ظهر بخوابد! مست میشود. جوابش را ندادم. چیزی نمانده بود که برنج دم بگیرد. کمی شعلهی گاز را کم کردم و بشقاب و قاشق ها را گذاشتم کنار سالادهای توی پتنوس و آمدم از آشپزخانه بیرون تا ببینم باز پرویز میخواهد چه کار کند. پرویز تا من را دید گفت:
«از شنبه تا پنجشنبه داخل آشپزخانه هستی سیر نمی شوی؟»
لبخندی تحولیش میدهم و بس! همیشه سوالهایش همینطوری است. آدم به سختی میتواند جوابی پیدا کند. پتنوس را میگذارم کنج اتاق و دور تر از پرویز مینشینم. میخندد و میگوید:
«من از آن گداهایی نیستم که شب جمعه را فراموش کنند! گفته باشم.»
انگشت اشارهام بی اختیار میرود روی پیشانیام تا حرارت بدنم را حس کنم. میگویم:
«چایی میخوری؟ خستهی!»
میخندد و چشمکی میزند به سویم. بلند میشوم و محوطهی که قرار است سفره پهن شود را تمیز میکنم. کنترل تلویزیون را از روی خانه برمیدارم و قبل از اینکه بروم به سوی آشپزخانه، تلویزیون را روشن میکنم به خیال اینکه ذهنش را مشغول کرده باشم، ولی متوجه هستم که چشم از من بر نمیدارد. وقتی ظرف غذا به دست وارد اتاق شدم خواستم حرفی زده باشم، گفتم:
«چه خبره! تا صبح زیاد مانده! چرا لباس ورزشی پوشیدی؟»
میخندد و بلند میشود میرود پتنوس سالاد را بر میدارد و میآورد کناره سفره و قاشق بشقابها را تقسیم میکند. میگوید:
«صد دفعه گفتم! که شب جمعهیی نمیخواهد غذا درست کنی! آخر بوی سیب زمینی پیاز میشیند روی تنت»
ترش میکنم و می گویم:
«بس کن این حرفهای مفت را...».
میخندد و میگوید:
«خود خدا میداند که چند دفعه گفتم»
نمیدانم با این خلق و خوی پرویز چه کار کنم. وقتی آمد خواستگاریام نشان نمیداد زیاد پر حرف باشد. پدرم از پرویز خوشش آمده بود. بندهی خدا همیشه میگفت:
«مرد باید مثل سنگ سنگین باشد.»
نمیدانم شاید نظرش عوض شود اگر بفهمد که پرویز با من چطور رفتار میکند. با این همه خیلیها هستند که حسرت زندگی ما را میخورند. یکی همین منیژه خانوم زن همسایه است که همیشه سر راه پرویز سبز میشود. منیژه خانوم هر وقت که من را میبیند قبل از اینکه سلام و احوال پرسی درستی با من بکند میگوید:
«نگار جان حال و احوال آقا پرویز ما چطور است!؟»
میداند ناراحت میشوم. از قصد همین طوری صحبت میکند. چند مرتبه هم به پرویز گفتهام اما نتیجهی نگرفتم. پرویز همیشه میگوید:
«کاری به کارش نداشته باش! همینکه از حسادت رنج میبرد برایش کافی است.»
اوایل زیاد تحویلش میگرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگیام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز میخواستم عکس العملی نشان بدهد بیانصاف فقط میخندید.
دیگر داشت حوصلهام تاق میشد. تا اینکه یک روز آمد دنبال چیزی، فکر کنم قیچی بود. در را باز کردم و سینه دادم بیرون و در را محکم چسپاندم به تنم و گفتم:
«بفرماید؟»
بندهی خدا جا خورد و یادش رفت که دنبال چی آمده بود. با لکنت زبان گفت:
«آقا پرویز خوبند!. بد موقعی مزاحم شدم؟ بروم بعد دوباره بر میگردم!»
آنقدر از دستش عصبانی شدم که فریاد زدم:
«نه! بفرماید خانه! پرویزجان هم خوب هستند. من هم داشتم میرفتم بیرون! بفرماید!»
زن بیچاره ترسیده بود. دستش را گرفته بودم و میخواستم بکشمش توی خانه که مثل آدمهای برق گرفته تقلا میکرد و چیغ میزد:
«دیوانه ولم کن! ولم کن دیوانه!»
تا اینکه پرویز آمد من را کشید کنار و از منیژه خانوم هم معذرت خواهی کرد. پرویز وقتی در را بست. شروع کرد آهسته، آهسته به خندیدن. نمیدانم چی فکر میکرد تا اینکه به حرف آمد:
«ببین نگار ما نباید با آدمهایی که نیاز به محبت دارند بد رفتاری کنیم!.»
گفتم:
«خاک بر سر تو و آدمهای که نیاز به محبت دارند.»
دست هایش را گذاشته بود روی شکمش و حالا داشت بلند بلند میخندید. میگفت:
«این هم از شانس جنابعالی است که شوهر به این خوشگلی نصیبتان شده است.»
سفره که پهن میشود رو در روی هم مینشینیم. مدتی شده آب معدنی میآورم سر سفره، آب لوله کشی به مزاج پرویز نمینشیند. دو تا بشقاب سالاد آوردم یکیش را میگذارم مقابل پرویز و یکی دیگرش را هم خودم بر میدارم. مهمان که نداشته باشیم ظرف غذا را میآورم کناره سفره و همان جا غذا را توی بشقاب میکشم. کفگیر و بشقاب به دست مشغول کشیدن غذا هستم و پرویز هم مشغول دید زدن من است. ماشالله اشتهای خوبی هم دارد. همان اوایل عروسیمان گفته بود که:
«همه چیزهای خوب رو برای خودم میخوام!»
که بعد بلافاصله جوابش را دادم:
«نه دیگر برای خودت! از این به بعد برای خودمان میخواهی!؟»
که زده بود زیر خنده و گفتهاش را با بله، ببخشید تصحیح کرده بود. در آن لحظه از این که توانسته بودم روی شوهرم تاثیری بگذارم، توی پوستم جا نمیشدم. فکر میکردم اگر بتوانم در چند مورد دیگر هم مچ پرویز را بگیرم، بتوانم کاری بکنم که همیشه پرویز از من حساب ببرد. اما حالا بعد از گذشت این مدت میبینم نه مثل اینکه میدان را باختهام.
مادرم میگفت:
«دختر جان، تمام تلاشت را بکن که بتوانی ابتدای همین شش ماه اول ازدواجتان قلب شوهرت را تسخیر کنی که مطیع و فرمانبردارت بشود!. وگر نه توی شش ماه دوم باید تو بشنوی و به ساز شوهرت برقصی!»
مادرم تمام تلاشش را کرده بود که من چشم و گوش بسته وارد زندگی جدیدم نشوم. نمیدانم شاید من دختر خوبی برایش نبودم که این حال و روزم است. همیشه باید مثل موم نرم باشم و تسلیم پرویز که هر کاری دلش میخواهد با من انجام بدهد.
پرویز متوجه شده بود که من اشتهایی ندارم برای غذا و فکرم مشغول است. دو سه مرتبهی یاد آوری کرد که دارد غذا سرد میشود. اما من توجهی نکردم. باید یک طوری اعتراضم را نشان میدادم. گفتم:
«من امشب خستهام»
«جان... اصلا حرفش را هم نزن!»
قاشق دستم را رها کردم توی بشقاب و به پرویز خیره شدم که یعنی چی؟ بندهی خدا توقع این عکس العمل را از من نداشت. خیلی زود قرمز شد و طوری فهماند که شرمنده است. با لکنت گفت:
«خوب، ببخشید! من فکر کردم هنوز هم آن قرار مان سر جایش است.»
خیلی زرنگ است. همیشه با مظلوم نمایی طوری حرفهایش را میزند که آدم دلش به حالش میسوزد. اما بهر حال حرفش را میزند و یاد آوری میکند که قبلا ما با هم قرار و مداری داشتیم و من نباید هیچ بهانهی برای امشب داشته باشم. فکر اینکه یک بار دیگر باز مغلوب پرویز شوم آزارم میداد. نه اینکه دلم نمیخواست به خواستهی پرویز تن بدهم. نه، فقط اینکه همیشه پرویز باید پیشنهاد کاری را بدهد کلافهام کرده بود. قبل از اینکه بیایم با پرویز زندگی مشترک خودم را شروع کنم آدم مستقلی بودم اما نمیدانم چطور شد که اینطور شد و من شدم مثل یک حیوان دست آموز برای پرویز! که هر وقت بخواهد سر من بازی در بیاورد. فکرم جایی قد نمیدهد.
پرویز بابت غذای خوشمزهی که درست کردم تشکری میکند و یاد آوری میکند که من برایش عزیزترین آدم روی زمین هستم. همیشه وقتی میآید دل به دست بیاورد درست از جایی شروع میکند که انسان احساس ضعف میکند. خوب میداند که من نمیتوانم در مقابل تحسین و تعریفش مقاومت کنم. میخواهد که سفره را خودش جمع کند. من هم بدون عکس العملی خودم را از مقابل سفره میکشم کنار و بی اعتنا خودم را نشان میدهم. پرویز مثل گوسفند سفره را جمع میکند. بشقاب ها را با ظرف آب معدنی میگذارد توی پتنوس و سفره را با قاشقها جمع میکند و بر میدارد. بلند که میشود با یک دستش پتنوس را حمل میکند و با دست دیگرش سفره را محکم گرفته است. میرود سوی آشپزخانه و از همان جا صدا میزند:
«آب جوش آمده، چای خشک کجاست؟»
دلم به حالش میسوزد و هر چی که فکر میکنم میبینم او تقصیری ندارد. بلند میشوم و به دنبالش میروم آشپزخانه، که میبینم دارد دنبال ظرف چای خشک میگردد. رکابی به تن دارد و قشنگ حرارت کف دستم را بر روی شانه اش احساس میکند. میگویم:
«برو از آشپزخانه بیرون! خودم چایی را می آورم.»
پرویز صورتش را نزدیک صورتم میکند و باز یکی دیگر از جملات جادوییاش را بر زبان میآورد تا اینکه تسلیمش بشوم و به بوسهی تن بدهم اما خیلی زود او را از خودم دور میکنم و از آشپزخانه میفرستمش بیرون...
دوستانم من دارم آهسته آهسته بر می گردم
عزیزانی که در افغانستان هستد و خواستار چیزی که من بتوانم برایشان تهیه کنم از ایران بفرمایند تا من با کمال میل برایشان بیاورم.
وقت تان بخیر
محمد امین محمدی
مشهد ۱۳۸۷/۶/۱۷
من چند روز است که تهران رسیده ام و مسعودیه اقامت دارم
این شماره ی همراه من است ۰۹۳۵۴۹۵۳۶۵۴
خیلی خوشحال می شوم که دوستان تهرانی ام را ملاقات کنم.
وقت همه بخیر باد
وقت همه ی عزیزانم بخیر باد
آمدم به عرض برسانم که تعطیلات نیم فصل دانشگاه را قصد دارم بیایم ایران برای زیارت و سیاحت. شاید نتوانم برای مدتی به وبلاگم سر بزنم. عزیزانم اگر امری داشته باشند و یا چیزی بخواهند که من از مزارشریف برایشان بیاورم در خدمت هستم.
من حدود یک هفته ی دیگر مزارشریف هستم و بعد به سوی ایران پرواز خواهم کرد.
محمد امین محمدی
مزارشریف
۱۳۸۸/۴/۲۹
رحمان بالاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینكه همگی را سوار موترَ ساخت و راهی كوه كرد برای گرفتن مانده گی، همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه ی خود نشست. همهی اعضای فامیلش سوار بر موترَ، او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخاستناش را دیگر از اعضای فامیلش كسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه وار دیگر هم سوار موترَ كُماز* شده بودند. بعد از حركت این موترَ به سوی كوه میشد گفت كه دیگر بنی بشر هم در كوچه و گذر ما پر نمیزد. بسیار پیشتر از این ها به خلیفه رحمان گفته بودم كه باید اولادها را روانهی كوه ساخت. تازه امروز كه رحمان پشت موترَ رفته بود فهمید كه موترَهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی كوه رفتند. از پشت كلكین میدیدم كه تعداد زیادی از مردم با بقچههای زیر بغل شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی كوه میدویدند. در این یكی دو روزه طیارهها و چرخكیهای بسیاری در آسمان پرواز میكردند. از یكی دو نفر شنیده بودم كه تك و توك افراد مسلحی كه با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده های ملكی* هم قد و قوارههایشان افتاده و كالای* آنها را از بدنهایشان بیرون میكشیدند. عساكر مسلحی كه لباس ملكی به تن كرده بودند هم خود را در بین مردم میزدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به كمربند دفاعی كه خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یك هفته بود كه رادیوها از محاصرهی مزار میگفتند. دامنهی كوه از چوك* شادیان معلوم بود كه چه حالی دارد. دامنهی كوه از سر زن و مرد سیاه میزد. گویی خشك سالی و گرمی را مردم فراموش كرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر میجستند.
من و رحمان در یك گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوكان خیاطی داشت و یك عمر میشد كه كالای خرد و كلان گذر ما را میدوخت. بعضی اوقات كه از بازار وقتتر میآمدم میرفتم دوكانش و یك گیلاس چایش را میخوردم. گپ میزدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگر خون میشدیم. طوری كه من حساب كوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او در گذر تنها مانده بودیم. همان طور كه او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول كف دستهایم خوب نشده است چطور میتوانم خانهای كه با هوس حرمان ساختهام را رها كنم. البته من پیش تر از رحمان زن و فرزند خود را بهمراه كوچ و بار روانهی كوه كرده بودم اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یك عمر زحمت كشیدم و جمع كردیم كه حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. كلكین ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز گلوله های غیبی همیشه خبر سازند. از درزی كه برای دیدن كوچه از آن استفاده میكردم خلیفه رحمان را میدیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز كرده پیر تر نشان میداد. تك و توكی صدای مرمی میآمد. بم باردمان كور یكی دو روز گذشته آسمان كوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب كرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی كه خانههای خراب مردم را چور* میكردند.
دهانم را روی درز خشت های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم: «خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»
رحمان سر افتاده روی سینهی خود را بلند كرد و به كلكین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینهی خود.
دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلند تر گفتم: «ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود كه جواب داد: «همگی را روان كردم كوه.»
من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانههای ما دو سه خانه آنطرف تر رو به روی هم قرار داشت.
خشتی از كنار درز دیوار جدا كردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم: «بیا خانهی ما، هر دوی ما تنها هستیم» و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.
سلام داد و گفت: «تو چرا خانه ماندی» و پسخندی زد.
خشت جدا كرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از كلكین خشت چینده شده روی بر گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَكی كه زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی كردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند كه قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع كردهام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی كه از حج آورده بودم هم سر جایش نبود. رفتم دستمال خودم را از زیر تشك بر داشتم و از رازینهها پایین آمدم. روی حولی* كه رسیدم باز هم بر گشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج كرده پای دیواره های خانهام كردم. دستی به سر و رویم كشیدم و واسكت* خاكپور خودم را تكاندم. قبل از اینكه از دروازه برآیم بیرون آهسته یك نیم سری به چپ و راست كوچه كشیدم و وقتی كه مطمئن شدم كسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی خلیفهه رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازهی حولی خود تكیه داده بود. به رحمان گفتم تو كه پیش من نآمدی، خوب من آمدم؛ و رحمان فقط سر بلند كرد. گویی حوصلهی همان خوش آمد گویی خشك را هم نداشت.
صلاح نبود كه دیگر من هم درون كوچه باشم. رفتم درون خانهی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن كردم. به دروازهء كوچه تكیه دادم. محوطهی حولی خانهی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان میداد كه بسیار بیر و بار است.
گفتم: «خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* كردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت: «بلاخره مزار سقوط كرد؟» پسخندم جان نگرفته بود كه پس مرد. جوابی نداشتم. چی میدانستم. از وقت میدانستیم كه شهر سقوط خواهد كرد ولی حالی بی خبر بودم كه شهر سقوط كرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط میكند.
گفت: «همگی را روان كردم كوه»
گفتم: «دیدم»
صدای تك تك مرمی ها شدت گرفته بود و یكی دو تا چرخكی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان میگشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز كرده و طوری نشسته بود كه همهی كالاهایش خاكپور میشد.
دست های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: «باز جنگ شد»
گفتم: «بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه كن و هم یك گیلاس چای دم میكنیم. یك جای میشینیم و منتظر می مانیم ببینیم كه خدا چی میكند»
گفت: «یك عمر در هوس خانه بودیم و خانهدار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر میشه كه دخترك هایم یتیم شوند و زنم...»
ورخطا خود را از دروازه جدا كردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم كه رحمان زناقش را به سینه اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور كه میدیدم داشت از نم اشك هایش یك لكهی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا میشد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه كرد. بخدا خلیفه رحمان راست میگفت. در شهر كسی نمانده و همین ساعت هاست که مزار سقوط خواهد كرد. چی خواهد شد؟!! یك دم از ماندنم پشیمان شدم.
گفتم: «جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچهات گریه میكنی. گریه نكو خدا كریم است.»
گفت: «زنم شله شد كه بیا یكجای بگریزیم. كل طفلك هایم گریه میكردند و پدر جان می گفتند و من میگفتم نه گپی نمیشود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به كوه حوال خواهد كردم كه بخیر پس بیایید.»
گفتم: «خوب! خوب گپ ها زدی برادر...»
گفت: «بخدا ای پیره مزارشریف سقوط میكند. سیل كو چی حال است. صبح كه بندر پشت موترَ رفته بودم یك دم روضه هم در آمدم. بخدا یك دانه كفتر در سخی جان نبود.»
گفتم: «همگی گریختند»
ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فكر انداخت. به فكر این بودم كه بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه ها را میگردند. آن وقت چی كنم؟. خود را نشان بدهم یا نه پت كنم. تازه یاد بدبختی كه گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد كردیم كه باز خانه ماندیم و از زن و بچه ها خود را دور كردیم. حتم داشتم كه خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فكر نیفتاده بود. از او پرسیدم: «رحمان زن و بچه ات تنگی رسیده باشند؟»
سرش را با سنگینی بسیار تكان داد و گفت: «باید مقداری از وسایل خانه كه در مقابل آب مقاومت دارند را در چاه پایین كنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگر خون كردم. خلیفه رحمان اصلا فكرش جمع نبود. چند دقیقه بود كه صدای مرمی ها دیگر نمیآمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یك عمر تحولات دیگر فهمیده ایم كه این آرامش و سكوت بسیار هم اطمینان بخش نیست. حتمی مزار سقوط كرده است!
گفتم: «خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می كنی؟»
گفت: «تیپ و تلویزیون را همراه فرشها در پسخانه مانده و دروازهش را خشت می گیرم. بكسهای كالا را در زیر خانه بردیم و راه زیر خانه را هم بسته میكنم. ظروف ناشكن و بشقابهای استیل و دیگ و كاسهها را هم باید در بین چاه پایین كنم. من كه تا به حال هیچ كاری نكردم!»
این صحبت ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود كه برخیزد.
پرسیدم: «دلت برای زن و بچه ات تنگ نشده؟. مجبور شدم او را به خود بیاورم.
گفت: «به گمانم كه دیگر به تنگی رسیده باشند. موترَهای كماز بسیار زور است و راه جقل و سرك قیر برایشان بی تفاوت است.»
گفتم من هم پشت زن و بچههایم دق شده ام!.
گفت: «همان رقم كه از سر نوك سوزن جمع كردم باید همی رقم مال ها را هم نگهداری كنم.»
پرسیدم: «نمی ترسی؟»
گفت: «تا به حال هیچ كاری نكرده ام. باید آستین های خوده بر بزنم.»
گفتم: «خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی گیرشان میكنیم.»
گفت: «تا به حال هیچ كاری نكردهام. باید زود شروع كنم.»
گفتم: «من دلم برای زن و بچهام تنگ شده است. من می روم كوه.»
صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم های من خیره شد. گفت: «میروی كوه حوال سلامتی من را به زن و بچههایم برسان.»
گفتم: «بیا برویم. خطرناك است. اگر مزار شریف سقوط كرده باشد خانه تلاشی میآیند و می زنند و میبرند.»
«آه، راست میگویی. باید تیز تر كارهای خود را خلاص كنم.»
گفتم: «بخیر آرامی كه شد پس میآییم. حالی بیا یكجای بگریزیم.»
گفت: «خوب. تا به حال شاید زن و بچه هایم تنگی را هم تیر كرده باشند.»
«شاید. اگر تنگی بیر و بارش كم باشد. امكان دارد.»
گفت: «خوب. اگر زن و بچه های من را دیدی صورت معصومه را ماچ كن و به مادر معصومه بگو كه وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می آید. نگران نباشید.»
نزدیكهای ظهر بود. هوا داشت كم كم زیاد گرم میشد. خلیفه رحمان از جایش بر خاست و كالایش را تكاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانهی من گذاشت و تاكید كرد كه فراموش نكنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من كشید.
گفتم: «مال و زندگی را باز پیدا خواهیم كرد. بیا برویم.» محكم تر مرا در آغوش كشید.
گفت: «تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»
گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»
گفت: «نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه ام برسان.»
برای لحظهیی من را از آغوش خود دور كرد و پیشانیام را بوسید. دوباره محكم تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می شد و به سوی حولی میرفت دلم داشت برایش تنگ میشد. دیگر چارهیی نبود. زمان داشت از دست میرفت. باید میرفتم و یك بوتل آب و یك قرص نان از خانه بر میداشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را بر داشتم از خانه بیرون آمدم. خانهی كه با خون دل خوردن آباد كرده بودم را داشتم رها می کردم. طرف خانهی خلیفه رحمان آمدم. دروازه باز بودم. سر خودم را درون دروازه كردم و با چشم هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقهی چاه پر از وسایلی بود كه مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا كردم و گفتم: «خلیفه رحمان من رفتم»
جوابی از اعماق چاه برخاست و نشانم داد كه خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم: «خیلفه رحمان مه ره حلال كنی» و این بار هرچه انتظار كشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در چاه خفه كرده باشند .
_______________________________
كماز: نوعی ماشین باری روسی
موترَ: اتومبیل
ملكی: غیرنظامی
كالاها: لباس ها
طیاره: هواپیما
چوك: چهارراهی
حولی: صحن حیاط
واسكت: نوعی جلیقه – روپوش مردانه
جوقول: به هم ریخته
چرخكی: هلی كوپتر
شله شد: اصرار كرد
روضه: حرم حضرت علی در مزار شریف
سخی جان: یكی از القاب علی ع
تنگی: سر حد جدایی شهر مزارشریف با كوه
وقتی فهمیدم که قرار است برای مدتی با هم باشیم کمی ترسیدم که نکند باز کارمان به جاهای باریکی بکشد. تو زنگ میزنی و میگویی که خانه تنها هستم و منتظرت و من هیجانزده نمی دانم دعوتت را بپذیرم یا که از خیرش بگذرم؛ چون اصلا نمیدانم به ریسکش میارزد یا نه. ولی وقتی باز زنگ میزنی و میگویی که به من احتیاج داری و باید با من حرف بزنی و قول از من میگیری که در آمدنم عجله کنم. به خودم میقبولانم که باید بیایم چون قول دادهام. پس میآیم. ولی قبل از اینکه از خانه خارج شوم میروم آشپزخانه و یکی از چاقوهای تیز میوه خوری را از جا ظرفی بر میدارم و میگذارم جیبم.
وقتی میرسم نزدیکیهای خانه شما، زنگ میزنم و به تو خبر میدهم که در همین نزدیکی هستم و میخواهم پشت در آماده باشی که بلافاصله بعد از در زدنم در را به رویم باز کنی... تو هم با خوشحالی تلفون را قطع میکنی و میدوی به سمت حیاط و میایستی پشت در تا من بیایم و در بزنم و تو در را فوری برایم باز کنی و ...
وقتی پنجههایت دارند روی تختهی پشتم می دوند هیچی نمیشنوی و هر چه من میگویم صبر کن و مواظب باش کسی روی پشت بام نباشد، توجه نمی کنی و دستم را میگیری میکشی میآری طرف خانه. نمیدانم این همه عجله برای چی است که حتی راه پلهها را هم یکی در میان رد میکنی...
میترسم و چشمهایم سرگردان گوشه و کنار خانه است. فکر میکنم هر آن ممکن است یکی از گوشهی سر بکشد بیاید بیرون و از من بپرسد: «تو اینجا چکار میکنی؟». هر از چند گاهی دستی میکشم و از روی جیب شلوارم بر جستگی چاقو را لمس می کنم. این برجستگی احساس اعتماد بنفسم را میبرد بالا.
چند باری که ایام عید به اجبار مادرم آمده بودم خانهی شما، در همین پذیرایی که حالا داریم رد میشویم نشسته بودم. تند تند چایای که برادرت آورده بود را خوردم و خیلی مودب بلند شدم و با بهانهی که نمیدانم از کجایم در آورده بودم، فلنگ را بستم. اصلا نشد یا نخواستم که به گوشه و کنار خانهیتان سرک بکشم. چه میدانستم که یک روزی میآیم برای دزدی؟!
وقتی من را تنها گذاشتی، رفتی برای پذیرایی چیزی بیاری، همهی آن مدت دستم روی جیب شلوارم بود. گذاشته بودم درست روی برجسته گیهای چاقو تا تو دوباره برگردی. اصلا نباید من را تنها میگذاشتی. تنها بودن در چنین موقعیتهایی ترسناک است. داشت اعصابم خورد میشد. غیبتت خیلی طولانی شد. وقتی با سینهی چایی برگشتی متوجه شدم سبک تر شدی و لباسهایت رنگش تغیر کرده است درست مثل رنگ چهرهی من که میدانم سرخی اش از سرخی روسری تو بیشتر نباشد کمتر نیست. میگویم:«زحمت نکش! من باید زود برگردم!». سینی چایی را میگذاری زمین و دو زانو مینشینی رو به رویم و میگویی: «خیالت راحت باشد! تا شب کسی بر نمیگردد.» ناخواسته میگویم: «تا شب!».
وقتی میخواهی بیایی پهلویم بشینی، خود را جمعتر میکنم که کوچکتر شوم. دنبال حرف میگردم تا خودم را آرام کنم. هر چی به مغزم فشار میآورم چیزی به زبانم نمیآید. متوجهی من میشوی و با کنایه میگویی: «هیچ جا خانهی آدم نمی شود.» و میخندی و دست میاندازی گردنم. ناراحت می شوم و تذکر می دهم که باید مواظب باشی و تو فقط میخندی و بلند میشوی دست هایت را باز میکنی وسط اطاق میچرخی. میچرخی توی اطاق سه در چهاری که نسبت به پذیرایی بزرگ خانهیتان خیلی کوچک است.
نمی دانم چندین شب است چرا خواب میبینم که هنوز با هم آشنا نشدهایم و از وجود همدیگر خبر نداریم. خواب میبینم که نزدیکی های سال نو است و مادرم دارد خانه تکانی می کند. میخواهم کمکاش کنم. قبول نمی کند و فقط میخواهد زودتر خانه را ترک کنم. میپرسم چرا؟ میگوید قرار گذاشتیم دخترهای محل جمع شوند تا با هم خانههامان را تمیز کنیم. من هم راه میافتم بیایم از خانه بیرون که صدای زنگ خانه میآید. ناخود آگاه دستم می رود توی جیب شلوارم. مادرم بلند داد میزند: «در را باز نکن! بگذار خودم بیایم. برو از سر راه کنار! آمدم. آمدم».
میگویم: «تو رقصیدن رو از کی یاد گرفته ای؟»
میخندی و بلند میگویی: «قشنگ می رقصم؟»
واقعیتش را بخواهی نمیدانم!. یعنی اصلا متوجهی حرکاتت نبودم. ولی قبول دارم توی این دوره زمانه آدم باید به همه چیز وارد باشد. آرام تر شده ام. زمزمه می کنم: «باید رقصیدن را یادم بدهی» و تو باز بلند میخندی و میآیی به سمتم. قبل از اینکه به من برسی دراز میکشم و متوجه می شوم که لامپ اطاق روشن است.
بار اولی است که همدیگر را اینجا می بینیم. به من حق بده که کمی بترسم. پوزخند می زنی؛ شاید فکر کردی که من هنوز بچهام. نه ناراحت نشدهام. بله حق داری! من بچهام. اگر نبودم که حالا توی جیبم یک چاقوی میوه خوری نبود!. نمیدانم چطور شد که به فکر چاقو افتادم. اصلا چه کمکی میتواند به من بکند. گیرم یکی حالا بیاید ما را لخت و عور ببیند! میخواهد چکار کند؟!.
گفتم: «تشنه هستم.» گفتی: «آب نداریم! جان بخواه!». خیلی کم پیش میآید که به حرف هایت بخندم. اما واقعا حرف خندهداری زدی!. بلند میشوم میخواهم راه آشپزخانه را نشانم بدهی که نمیدهی. همانطور خوابیده میخواهی روسری خود را به پاهایم ببندی و اسیرم کنی که نمیگذارم. میدانم آشپزخانه داخل ساختمان است. از اطاق سه در چهار خوابت میآیم بیرون و در دهلیز میایستم. آشپزخانه درست در مقابل رویم آنطرف دهلیز است. احساس کردم که کسی پشت سرم است ولی هنگامی که برگشتم نبودی. فهمیدم که هنوز هم کف اطاقت دراز به دراز افتادهای.
وقتی وارد آشپزخانه میشوم. یاد آشپزخانهی خودمان میافتم و سعی میکنم تفاوتها را بیابم. خیلی شبیه هم نیستند. به سمت یخچال میروم و نرسیده به آن پشیمان میشوم. چهلهی زمستان که آب میگذارد یخچال برای سرد شدن؟!. میروم طرف شیر آب و دست روی شیر آب میگذارم که متوجهی جا ظرفی می شوم. چقدر خوب ظروف شسته شده و مرتب کنار هم چیده شده بودند. جا قاشقی توجهام را جلب میکند. قاشقها و چنگالها کنار هم قرار داده شدهاند و چاقوهای میوهخوری در محفظهی جداگانهی قرار دارند. چاقو ها شبیه چاقوهای ما هستند. دست میکشم روی جیب شلوارم و برجستگی چاقو را احساس میکنم. به بچه بودنم میخندم و چاقو را در میآورم. به دست میگیرم و پوزخندی میزنم. چاقو را میگذارم پهلوی بقیهی چاقو ها و آب میخورم و بر میگردم به اطاق سه در چهار کوچک...
وارد اطاق که میشوم تو هنوز هم دراز کشیدهای و به سقف خانه چشم دوختهای. میپرسم: «میخواهی لامپ اطاق را خاموش کنم؟» که جوابی نمیدهی، فقط نفس عمیقی میکشی و سینهات را از زمین میکنی و مثل مار جمع میشوی تا زانوانت را بغل بگیری.
می گویم:«آسپزخانهی مرتبی دارید!»
_«طرف یخچال رفتی؟»
ــ«نه! کلا میگویم. کد بانوی هستی برای خودت!» که اخم میکنی و بلند میشوی. تا میخواهم ادامه بدهم: «ببخشی...» که از نفس میافتم. صدای در میآید. بدنم مور مور میشود. میپرسم: «کیه؟». میگویی: «نترس با ما کاری ندارند!». لبخند میزنی. با خشم میگویم: «دارند در میزنند! کیه؟». که نیشت را میبندی و میگویی: «هیچکس!. با ما کاری ندارند!. میروم ببینم!» و تو میروی ببینی که پشت در کیست؟. و من میمانم و حوضم!. وقتی با آستینم پیشانیام را پاک میکنم دستم میآید پایین و میرود طرف جیبم. برجستگی احساس نمیکنم و میلرزم. دنبال راه چارهیی میگردم. راه چاره را که مییابم با عجله از اطاق خارج میشوم و میدوم سوی آشپزخانه...
«استاد؛ ببخشید کمی با آقای کرزی دچار مشکل شدیم. به کمکتان محتاجیم!»
ارتعاشی به سرتاسر بدن استاد مستولی شد. این تغییر حالت باعث میشود که پرش چشم های دختر را به ذهن بسپارد. همانطور که پشت میز نشسته بود رانهایش را بهم فشرد تا گرم تر بشود. خواست به دخترک نشان دهد که سرگرم مرتب کردن میزش است. چند برگه را برداشت و دانه دانه آنها را زیر و رو کرد. همانطور که نشسته بود به دختر تعارف کرد بشیند و خودش خم شد و فلاکس چای را از زمین برداشت و پیاله ی روی میز خود را پر از چای کرد. به دختر هم تعارف چای کرد. دخترک قبول نکرد که با چای خورده شود. همانطور ایستاده شد و منتظر فرصتی بود که به خواسته اش برسد.
«استاد؛ آقای کرزی فرصت کافی به ما نداد که سوالات مان را حل کنیم! همیشه آقای کرزی همین کار را با دانشجو ها میکند!. شما یک کاری برای ما بکنید!»
استاد کشوی میزش را باز کرد و به آن خیره شد تا قندانی پر از شکلات را بیرون آورد. به دختر تعارف کرد و دخترک قدمی برداشت و دانهی گرفت. خودش هم دانهی برداشت و شروع کرد به باز کردن پوشهی پلاستیکی آن و بعد شکلات را با دو انگشت اشاره و شصت خود گرفت و به دهان برد. نیم اش را گاز زد و نیم دیگرش را بیرون آورد و دوباره آنرا روی پوشه ی پلاستیکی اش گذاشت. پیاله ی چایش را برداشت و جرعه ی نوشید. بعد به چوکی اش تکیه داد و با لحن محبت آمیزی از دختر پرسید: «چرا نمی نشیند؟...»
«استاد حالا ما باید چکار کنیم؟ کمک کنید این شر بخیر بگذرد!»
استاد متوجه نشد که دخترک کی و چگونه نشست!. مبل ها طوری بودند که هرکی می نشست از دور دولا معلوم می شد. همانطور که دخترک خم شده بود روی پاهایش نگاهی به او انداخت. وقتی ساعت روی میزی اش را دید متوجه شد دخترک حدود ده دقیقه ای است که منتظر است. استاد به دختر خاطر نشان کرد که راحت باشد و دخترک هم لبخندی بعد از شنیدن پیشنهاد استاد تحویلش داد. با یک حساب سر انگشتی استاد توانست تشخیص بدهد که نصف موهای دخترک از روسری اش بیرون زده است. یکی دو تار موی دخترک هم به پیشانی اش نما داده بود. استاد پیش خودش فکر کرد که همیشه هم سفیدی معیاری برای زیبایی نیست.
«استاد ورقه امتحانیم را هم می توانید ببینید. خوب معلوم است که اگر فرصت کافی می داشتم میتوانستم همهی سوالات را حل کنم!»
استاد خیالش از بابت این دانشجو راحت بود و احتیاج نداشت که به او تذکری بدهد. همیشه این ساعات بقیه استادها سر ساعات درسیشان بودند و اداره خلوت خلوت بود. خواست بپرسد چند سالش است که زود منصرف شد و از خیالش گذشت. میخواست چیزی به غیر از امتحان از دخترک بشنود و منتظر بود. به ساعت روی میز اش نیم نگاهی انداخت و فهمید مدت زیادی شده که حرفی نزده است. پرسید: «امروز امتحان داشتید؟! امتحان چطور بود؟».
«امروز امتحان زبان داشتیم استاد!. بخدا همه می دانند که من خیلی درس میخوانم. فقط آقای کرزی کمی...»
استاد پیش خودش خوب فکر کرد تا به این سوال رسید که: «چرا بعضی ها قدر بعضی ها را خوب نمیدانند.» به حماقت آقای کرزی لبخندی زد و تصمیم گرفت که در اولین فرصت خدمت آقای کرزی برسد. دلش میخواست کاری برای دختر انجام بدهد. پیش خود گفت: «چقدر یک انسان میتواند سنگ دل باشد تا خواهش و تمناهای یک همچین دختری را نادیده بگیرید. پیرمرد بیچاره! هنوز نمیفهمد که باید چطور با یک همچین دختری راه رفت!.»
«استاد؛ تازه از اول سمستر تا به حال یک رقم دیگر به ما نگاه میکند! چند بار خواستم بیایم اداره شکایت کنم. اما بعد منصرف شدم. پیش خودم میگفتم: جای پدرم است.»
استاد با کمک دست هایش خود را از میز جدا کرد و به چوکی اش تکیه داد و بلافاصله بالاترین دکمهی پیراهنش را باز کرد تا دخترک فکر کند که او عرق کرده است. کمی گذشت تا بتواند دوباره اعتماد بنفسش را بدست آورد. دوباره خود را از چوکی کند و کشید به سمت میز. به چهرهی دختر که خوب خیره گشت متوجهی سرخی غیر طبیعی اش شد. درون لب پایین خودش را گاز گرفت طوری که دختر متوجه تغیر چهرهاش نشود. خوب فشار داد تا دردش بگیرد. دهانش که پر از بذاق شد گوشهی لبش را رها کرد و تمام آب دهان خود را قورت داد. دخترک پیش خود فکر کرد شاید استاد آخرین جرعهی چای دهانش را قورت نداده بود.
«استاد ...زمان شما هم اینقدر بد با دانشجوها برخورد میکردند؟ من همیشه خیلی راحت با استادها ارتباط برقرار میکنم. نمی دانم چطور شد که اینطور شد؟»
استاد گریزی زد به گذشته و به اسم خانوم علوی برخورد که الفبای نوشتن را از او آموخته بود. هر بار که با او چشم به چشم میشد. مثل سیب سرخ می شد و هوس میکرد که خانوم علوی بیاید و دستی به سر و صورتش بکشد. خیلی کم از آن روزها به یاد داشت. فقط از چهرهی خانوم علوی دو چشم سیاه و ابروهای چیده شدهاش را به یاد میآورد. استاد دست دواند روی میز و دنبال قلمی گشت. بعد که به دست گرفت روی برگهی دواند که بداند رنگ میدهد یا نه تا اینکه مطمئن شد. سر برداشت و از دخترک اسمش را پرسید و بعد روی کاغذ نوشت: « فتانه...»
«استاد شما کی با آقای کرزی صحبت میکنید؟ من خیالم جمع باشد؟ بازهم بیام پیش شما؟»
به دخترک خیره شد که بر خاسته بود... کمی تردید داشت در جواب دادن... هر چه از دخترک شنیده بود مربوط به کرزی بود و امتحان... آرام بلند شد و چوکی را کشید عقب و از پشت میز آمد طرف دختر که ایستاده بود... نزدیکش ایستاد. کاغذ و قلم در دست هایش بود و گفت: «من تلاش خودم را می کنم!... مطئن باش بعد از وقت با کرزی صحبت می کنم!!!».
دخترک وقتی اسمش را روی کاغذ دید دهانش تا بنا گوش باز شد و ابروهای چیده شده اش بالا رفت. سر به زیر در حالی که می خواست نشان بدهد ذوق زده است آهسته گفت: «می شود استاد شماره ی موبایل شما را داشته باشم؟». استاد دستی به سر و صورت خود کشید و لبخندی زد تا دختر دوباره بشیند و از کیف همراهش کاغذ و قلم بر دارد برای یاداشت شمارهی موبایل. دخترک دولا شد و شمارهی موبایل را نوشت. بعد همانطور که دهانش جیک مانده بود دوباره برخاست. به استاد چشم دوخت و گفت: «پس زنگ میزنم و خبر میگیرم!؟». استاد جواب داد: «حتما بعد از وقت با کرزی صحبت میکنم». دخترک پیش از اینکه خدا حافظی کند آب دهان خود را قورت داد و تکرار کرد: «پس من زنگ می زنم!». استاد لبخندی زد و او را تا دم در اداره همراهی کرد.
پایان
داستان هفت سین جهت اشتراک در مسابقه ی داستانک های نوروزی
نویسنده: محمد امین محمدی
+9379953697
شهر مزارشریف
استان بلخ
کشور افغانستان
هفت سین
وقتی مرد به همسرش گفت: "امسال هفت سین رو من میچینم!"
لبخند سردی روی لب خانوم نشست و بعد با تکانی خودش را از مرد جدا کرد و گفت: "چرا! باز چه فکری تو سرته؟ مگه توی این چند ساله چیزی کم و کسری داشت سفره؟"
"آخه امسال، ما سعید و سمیرا را داریم؛ سارا."
"دست بردار آقا! می خوای کی هارو بیاری کناره سفرهی که من و تو توش نشستم!؟ و تازه کسری سین ها رو چیکار میکنی!؟"
"سین چهارم و 5ام مثل بچههای خودمان دو قلو هستند؛ سین6ام سروش و سین7امم سمانه خانوم پرستار بچه ها!"
زن لبخندش گرمتر شد و خودش را به مرد نزدیک تر کرد و با لحن ملایمی گفت:«یعنی میخوای من هم جزء هفت سین امسال باشم!»
مرد جواب داد:«اگر موافقی؟! فردا صبح زود بریم شیرخوارگاه.»
می داند چه اتفاقی برایش در کلاس افتاده است. حرف های استاد را نمی شنود. اجازه می گیرد برود بیرون اما استاد موافقت نمی کند و به یادش می آورد که حاضری خوبی ندارد. خودکارش را به دندان میگیرد و سعی می کند مثل مدادهای دوران مدرسه بجود ولی خیلی زود بر خلاف دوران مدرسه خسته می شود و پشیمان از جویدن، خودکار را پشت گوشش می گذارد. به ماحول خود نگاهی می اندازد و از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است میپرسد: «ساعت چند است؟» و نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است فقط برایش لبخند می زند!. از او روی بر می گرداند. خودکار را از پشت گوشش بر می دارد و شروع می کند به خط خطی کردن روی میز. فشار زیادی را به خودکار میآورد. طوری که نوک خودکار میشکند. استاد متوجه میشود. بچهها هم متوجه میشوند. اما نه استاد و نه دیگر دانشجوها، هیچ کدام به روی خود نمی آورند. از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است دل خوشی ندارد و از یکی که دور تر است می خواهد خودکاری برایش بدهد. طرف با تردید خودکاری به او می دهد و خیلی زود از او روی بر می گرداند. روی بر می گرداند طوری که او احساس ناخوشایندی پیدا می کند.
فاصلهی میز و صندلیها از همدیگر زیاد دور نیست و اگر کسی غیر حاضر نباشد همه میتوانند در جریان اتفاقاتی که در کلاس میافتد باشند. وقتی اجازه گرفت و رفت بیرون بیقرار شد و آرامشش را از دست داد. وقتی استاد به او اجازه نداد برود بیرون بیقرار تر شد. چند وقتی می شد که متوجه شده بود آرامشش در گرو بودن او است. همیشه وقتی از هم جدا می شدند دچار این حس و حال میشد. گویی ماری در درونش پیچ و تاب بخورد، پیچ و تاب می خورد.
دیری نگذشت که دنیایی از غزل و دوبیتی را حفظ کرد. می رفت پی جملات قصار و آنها را در تکه های کوچک کاغذ یاداشت می کرد. شنیده بود اینطوری می تواند اعتماد بنفس اش را تقویت کند. او با اینکه دنیای خود را داشت اما باز هم روز به روز تحلیل می رفت و از ریخت و قیافه می افتاد. با اینکه مرتب بود و آگاه، اما از لحاظ جسمانی تکیده می رفت. بلاخره باید تصمیم می گرفت. نباید فرصت ها را به آسانی از دست می داد. احساس می کرد هر لحظه ممکن است زمین بخورد. اگر طرف را می خواست باید تصمیم می گرفت. هیچ کس باور نداشت که روزی او هم زمین بخورد ولی با این درد شقیقه و لرزش سر و دست تک و توکی شک کرده بودند.
چشم می بندد و می خواهد فکر کند که استاد به او اجازه داده است... حالا او در پی او افتاده و می خواهد از این فرصت به بهترین نحو ممکن آن استفاده کند. وقتی پا از کلاس بیرون می گذارد او را در مقابل خود می بیند که می خواهد برگردد داخل کلاس... بر می گردد به طرف کلاس تا مطمئن شود که در کلاس بسته است. وقتی مطمئن می شود می بیند که او از او عبور کرده و کم مانده است در کلاس را باز کند. سلفه یی می کند و او به طرفش روی بر می گرداند. او سریع او را دور می زند و خود را پشت به دروازه و در مقابل او می رساند. طرف خنده اش می گیرد و می خواهد به او فرصت نیش زدن را بدهد.
خودکار دومی را هم می شکند و این بار استاد به طرفش می آید. چشمانش بسته است و گاه آرام و گاهی تند در حال نیش زدن به طرف است. استاد می خواهد خودکار را از دستش بگیرد که او با همان چشمان بسته مقاومت می کند. استاد با لبخندی دست دیگرش را به پشت او می زند و او آن وقت است که چشم باز می کند. می خواهد بلند شود که استاد به او اجازه نمی دهد. استاد به او چشم دوخته و او به میز. استاد می پرسد: «دیوانه شده ای؟» و او همانطور ساکت حرفی برای گفتن ندارد. بقیه از شنیدن چنین پرسشی از طرف استاد خنده شان می گیرد.
- چرا آمدی جلوی راهم رو گرفتی؟
- مدتی بود می خواستم یه چیزی رو بگم!
- خوب!
- راستش، راستش می خواستم بگم!
- خوب بگو! الان ساعت درسی تمام می شود.
- ببخشید!
- چی رو؟
نمی تواند دیگر ادامه بدهد و مثل مجسمه بی روح ایستاده است. طرف سعی می کند طوری که با او برخورد نکند از او عبور کرده و وارد کلاس شود. در کلاس باز می شود و دوباره بسته می شود. او همانطور پشت به دروازه می ایستد. مشت های خود را گره کرده فشار می دهد. بعد از مکثی به راه می افتد و به سوی قسمت دیگر دهلیز جایی که توسط چهارچوب شیشه یی از دهلیز جدا شده است حرکت می کند. همیشه قبل از اینکه وارد کلاس بشود می آمد اینجا و از شیشه های این چهارچوب بجای آیینه استفاده می کرد و خود را در آن می دید. خود را در چهارچوب می بیند. رنگ به چهره ندارد و می فهمد که شرمنده ی خودش است. سر می اندازد پایین و به کفش هایش نگاه می کند شاید آرام شود. نمی شود. آب دهانی می اندازد زمین بلکه بتواند خود را با پاهایش مشغول کند. که نمی شود. پا به زمین می کوبد، آرام نمی شود. با کفش هایش ضربه ی به چهارچوب شیشه یی می زند و تصویر خودش را مخشوش می سازد ولی بازهم آرام نمی شود.
استاد بعد دیدن این حرکات باور می کند اتفاقی افتاده است. به چشم هایش خیره می شود و می گوید: «بعد از ساعت درسی برو خودت را به پزشک معرفی کن» و بر می گردد سوی محصلین و می گوید: «کلاس جای خیال بافی کردن نیست.» و او برای بار دوم اجازه می گیرد که برود بیرون و این بار استاد اجازه می دهد که او برود بیرون. سراسیمه خود را از صندلی می کند و بدون توجه به نگاه های سوال برانگیز همکلاسی هایش کلاس را ترک می کند. در کلاس را محکم می بندد و بعد می ایستد. نفس عمیقی می کشد و به سوی انتهای دهلیز به راه می افتد. مقابل چهارچوب شیشه یی می ایستد و از آن به جای آیینه استفاده می کند و مطمئن می شود که سر و وضعش مرتب است. سریع بر می گردد طرف کلاس و چند قدم مانده به کلاس در همان راهرو متوقف می شود و به انتظار طرف می ماند. زیاد انتظار نمی کشد که همکلاسی اش به طرفش می آید. سد راهش می شود. همکلاسی اش وقتی او را سد راه خود می بیند می خواهد او را دور بزند و برود سمت کلاس که او با چند سلفه ی پی هم اجازه نمی دهد. همکلاسی اش مقداری سراسیمه می شود و می پرسد: «شما هم اجازه گرفته اید بیایید بیرون؟» و او جواب می دهد: «من هم اجازه گرفتم بیایم بیرون» و همکلاسی اش می گوید: «خوب اگر مشکل تان حل شده می توانیم پیش از اتمام ساعت درسی دوباره بر گردیم به کلاس؟» خواست بگوید: می خواستم درباره ی موضوعی باهاتون صحبت کنم؟ گفت: «نه مشکلی نبود! بریم.» همکلاسی اش گفت: «ببخشید! حواسم نبود. می خواستید درباره ی چی با من صحبت کنید!؟» که او ذوق کرد و انگار از شر حرفهای نگفته ی خود خلاص شده باشد گفت: «نه نه چیز مهمی نبود! بهتر است که عجله کنیم ساعت درسی دارد تمام می شود» با همین چند کلمه یی که بین شان رد و بدل شد او مطمئن گشت که طرف متوجه ی همه ی حرف های نزده اش شده است و از اینکه توانسته بود به بهترین شکل ممکن از فرصت اش استفاده کند خوشحال بود. هر دو همکلاسی با فاصله ی بسیار کمی به سوی کلاس به راه افتادند. وقتی دم در کلاس رسیدند هر دو هم زمان اجازه ی ورود به کلاس را از استاد خواستند. استاد سر تکان می دهد و لبخندی بر روی لبانش نقش می بندد. بعد از اینکه به ساعت خود نگاهی می اندازد بدون هیچ حرفی به سمت شان می آید و بی تفاوت از مقابل شان عبور می کند. کلاس بدون استاد است و این کلاس بدون استاد با طمع دهان باز کرده و وقیحانه به هر دو خاطر نشان می کند که ساعت درسی تمام شده است.
می توانم تصور کنم که کلاس درسی در یخ ترین لحظات ممکن خود به سر می برد. امروز قرار است سر ساعت هشت صبح اولین امتحان پایان ترم را بدهیم و من هم درست مثل یک دانشجوی نمونه، اولین نفری هستم که ساعتی زودتر از امتحان وارد کلاس شده ام. همیشه وقتی صحبت از اول بودن و اولین ها به میان می آید احساس خوبی پیدا می کنم. بیشترین تلاشم این است که اول بودن را در شرایط های مختلف تجربه کنم.
با انرژی بسیار وارد کلاس می شوم و درست مثل روزهایی که در مقطع ابتدایی نماینده ی کلاس بودم، برای سرگرمی هم که شده بر پا می گویم. بعد می شوم استاد! و به سوی تخته به راه می افتم و جزوه های همراهم را روی نزدیک ترین میز کنار تخته می گذارم. آن وقت می روم سراغ تخته و تخته ی پاک شده را سعی می کنم با تخته پاک، پاک تر کنم. با گچ وسط تخته نام خدا را و در قسمت چپ آن تاریخ روز را می نویسم. دوباره بر می گردم و به یکایک صندلی های خالی چشم می دوزم و به هر کدام لبخندی جدا گانه می زنم. دست دراز می کنم روی میز و برگه ی سفیدی را از بین جزوه ها جدا کرده و از روی آن بلند می خوانم:
- باران علیزاده ؛
قشنگ می شنوم که می گوید حاضر! و دوباره مثل استاد تذکر می دهم که دست بلند نکنید! بلند بگویید حاضر تا وقت کلاس گرفته نشود.
- محمد حسین پویا؛
- حاضر!
- الهام سعادت ؛
- حاضر!
- ریحانه نوری؛
- حاضر!
وقتی به نام خودم می رسم متوجه می شوم که باید بپذیرم و بلند بگویم حاضر! چون برای هر پنج روز غیبت یک نمره از فعالیت های روزانه ی دانشجوها کم می شود و نباید غیر حاضری کرد. بچه هایی که می خواهند نام شان پایان ترم، اول حاضری فصل بعد نوشته شود همیشه متوجه ی حاضری شان هستند.
توی این ترم دانشگاه موقعیت نسبتا خوبی دارم و به لطف رقابت با باران توانستم بر مشکلات ترم گذشته غلبه کنم. از همان موقع که فهمیدم باید برای گرفتن درجه با او طرف شوم بیشتر خوشحال شدم و انگیزه ی اول نمره شدنم دو چندان شد. ثابت کرده که دختر زرنگی است. همیشه مراقب همه بود و خوب نشان می داد که یک سر و گردن از بقیه توی درس های دانشگاه بلند تر است. توی دو سه تا کار گروهی باهم بودیم. همین چند روز پیش هم سیمینار مشترکی داشتیم. بچه ها توی کلاس می گفتند که خر خوانی! می کند اما نه، فهمیده بودم که استعداد خوبی دارد و شایسته ی آن است که اسمش اول حاضری نوشته شود. اما بچه های کلاس بی ظرفیت تر از این بودند که قبول کنند دختری اسمش اول حاضری نوشته شود و در پی این بودند که طوری کم و کاستی خودشان را با دست انداختن باران تلافی کنند. این اواخر شماره ی موبایلش را یافتند و با یک شماره ی ناشناس هنگامی که می خواست درس را تشریح کند مزاحمش می شدند. یکی دو بار هم صدای زنگ موبایلش توی کلاس غوغا بر پا کرده بود. همه بعد از شنیدن صدای زنگ موبایلش زده بودند زیر خنده و کلی هو کرده بودند باران را...
وقتی آمد جزوه اش را از من بگیرد پرسید: بعد از اتمام دانشگاه می خواهی چه کار کنی؟ در جوابش گفتم: «همه ی عشقم این است که معلم بشوم.» و باران به صورتم نگاه کرد و گفت: «عجب جوان عاشق پیشه یی». از همان مقطع ابتدایی مشتاق تدریس بوده ام و می خواستم معلم بشوم. بیشتر حرکات و تکیه کلام استاد ها را از حفظ بودم و درست قبل از ادا و حرکت شان می فهمیدم.
بعد اینکه توی کنکور قبول شدم مادرم آمد صورتم را بوسید و بعد من را نشاند پای صحبتش و گفت: « حالا که پسرم توی دانشگاه قبول شدی باید بدانی که محیط دانشگاه با محیط های آموزشی جاهای دیگر فرق می کند و فقط باید توی دانشگاه درس خواند و درس خواند نه اینکه مثل بچه ی همسایه عاشق شد و درس خواندن را از یاد برد!. دانشگاه جای عشق و عاشقی نیست!.» مادر خوب حالیم کرد که چطور به این نتیجه رسیده است.
چند روز است که همه ی فکر و ذهنم شده است باران و خوب که فکر می کنم نسبت به باران احساس خاصی پیدا کرده ام. همیشه قبل از اینکه با باران روبرو شوم چشم چپم می پرد و گوش هایم یخ می کند. درست وقتی این احساس بهم دست می دهد چشم بسته می فهمم که باران در همین نزدیکی هاست و با کمی چرخیدن می توانم با او چشم به چشم شوم. نمی دانم چه اسمی روی اینگونه احساسات خود بگذارم. از اینکه من برای پسر همسایه پسر همسایه هستم می ترسم. از عشق و عاشقی می ترسم. خوشبختانه هنوز نتوانستم درست این حس را تفکیک کنم. حتما مادرم می تواند کمک ام کند!. مادرم با چشم های نزدیک بینش می تواند چیزهایی را از درون چهار دیواری آشپزخانه ببیند که خیلی ها اصلا متوجه ی آن در بیرون از آشپزخانه نیستند.
ساعت نزدیکی های هشت است و باران بهمراه دو سه نفر دیگر وارد کلاس می شوند و با همدیگر چشم به چشم می شویم و سلام های مان رد و بدل می شود. باران و ریحانه همیشه باهم هستند. با ریحانه و معصومه هم سلام و علیکی می کنم. باران قشنگ رو به رویم می نشیند و ریحانه با ناراحتی کلاس را ترک می کند و پی چیزی که فراموش کرده است می رود. از تخته جدا می شوم و به باران نزدیک می شوم. می رسم بالای سر باران و او سر بلند می کند و من می پرسم: «خوب تو نگفتی بعد از اتمام دانشگاه چه کار خواهی کرد؟» و باران لبخند بر لبان سرخش نقش می بندد و می گوید: «هنوز تصمیم نگرفته ام. اما قبول دارم معلمی ارزش فکر کردن را دارد.»
نمی دانم دقیقا چه موقع بود که باب صحبت بین من و باران باز شد. شاید زمینه ی گفتگوی ما را بچه های هم کلاسی مان مساعد کرده باشند. آخر من به قولی چوب بچه ها بودم و بچه ها امید شان به من بود که بتوانم روی دخترهای کلاس را کم کنم. صندلی هایمان زیاد در کلاس از همدیگر دور نبود. طوریکه باران می توانست از من بپرسد که آیا توانسته ام تمامی گفته های استاد را یاداشت کنم، یا نه و اینکه می توانستم یاداشت های او را از دستش بگیرم و نگاهی بیندازم و ببینم که چیزی را من از قلم انداخته ام، یا نه.
حالا کلاس پر از دانشجویانی است که جمع شده اند تا امتحان پایان فصل خود را سپری کنند. طوری که سرما و سوز زمستانی را حسابی کم رنگ کرده اند. بچه ها به صورت دسته های کوچک در سطح کلاس پراکنده هستند و تلاش دارند با پرسش و پاسخ از لحظات باقی مانده ی خود نهایت استفاده را ببرند. درست سر ساعت هشت استاد با زدن چند ضربه به در اعلام حضور می کند. بعد از شنیدن صدا بچه ها سریع سعی می کنند خود را جابجا کنند و بر روی صندلی های خود آرام بگیرند. استاد با بغلی از برگه های امتحان وارد می شود.
باران می گوید: «می دانی چرا جواب مثبت به تو دادم!؟»
مثل لبانش سرخ می شوم و با خنده می گویم: «چیزی یادم نیست!»
می گوید: «خیلی دوست دارم پای صحبت های مادرت بشینم.»
بدون اینکه نگاهش کنم آهی می کشم و می گویم: « مادرم درباره ی محیط دانشگاه نظر خودش را دارد.»
می پرسد: «راستی از پسر همسایه تون چه خبر؟»
وقتی استاد در حال توضیح برگ های امتحان است به باران نگاه می کنم و داغ می شوم. احساس سستی می کنم و مقداری چشم هایم تا به تا می شوند و در سیاهی لباس های باران غرق می شوم تا اینکه پای چپم شروع به لرزیدن می کند. وقتی که با توضیحات استاد پیرامون سولات کمی به حال می آیم سعی می کنم همه ی علایم ها و احساسات خودم را کنار هم ردیف کنم و ردیف می کنم. این احساسات باورم را به یقین مبدل می کند و جای هیچ شکی را باقی نمی گذارد که عاشق شده ام. من در دانشگاه عاشق شده ام و این باور باعث می شود که تمرکزم را برای حل سوالات از دست بدهم.
دقایق پی هم در حال سپری شدن است و من هنوز نتوانسته ام چیزی را به یاد بیاورم و در جواب سوالات امتحان بنویسم. هر چه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم. فکر که می کنم یاد صحبت های مادرم می افتم که می گفت: «دانشگاه جای عشق و عاشقی کردن نیست.» و سراسیمه می شوم و سعی می کنم جایگاه خودم را با پسر همسایه مقایسه کنم.
به باران چشم می دوزم طوری که نگاهم سنگینی می کند و او متوجه می شود. دلم می خواهد به باران بگویم که عاشق شده ام آن هم در دانشگاه برخلاف باور مادرم و اصلا پشیمان هم نیستم از اینکه قرار است به عاقبت پسر همسایه دچار شوم. و او لبخند می زند و با سر به نشانه ی تاکید سعی می کند که همراهی ام کند. سر تکان می دهد و به قلم اشاره می کند. قلم را بر می دارم. باران لبخند می زند. قلم را روی برگه ی امتحان به حرکت در می آورم و باران سر به نشانه ی تائید فرود می آورد و من به نام باران شروع می کنم...
سلام باران
باران عزیزم خوبی
می خواهم بگویم من تصمیم خودم را گرفته ام!
می خواهم بباری....
می دانم نیازمند تو ام ....
...............................................
....................
.............................................
امضا
پسر همسایه...
پایان
