به سلاح‌ام می‌بینم. نارنجک انداز و دوربین را خودم به آن بسته کرده‌ام. وقتی پیش‌ام است دلم جمع است و سر کسی حساب نمی‌کنم.

می‌گوید: "بزن!"

لوده است. نمی‌فهمد که هیج وقت برای مردن دیر نیست. جوابش را ندادم ولی با این حال هم از من خوش نیست. می‌داند که اگر او را قمندان برای کشتن به من تسلیم نمی‌کرد دیگری می‌آمد و یک مرمی به فرقش می‌زد. قضا او را تسلیم من ساخته بود و حالا او به چنگ من است و از گیرم گریخته نمی‌تواند.

از خاطر این که هنوز زنده است خودم هم حیران هستم. همراهش بند ماندم. کار حالا برای هر دوی ما سخت شده است. او باید انتظار بکشد و من هم باید حوصله کنم. هیچ کدام از شرایط حاضر راضی نیستیم. حالی کفر می‌شد قمندان یکی دیگر را برای کشتن این آدم انتخاب می‌‌کرد، نه ولله!...

لبهایش شور می‌خورد. شاید کلمه‌‌ش را خوانده می‌رفت. فهمیده نمی‌شود. فقط زونگ زونگ لرزانی به گوش می‌رسد. 

دست و پاهایش بسته است. می‌بینم که ریسمان‌ خود را سست نکرده باشد. عرق جانش برایم بیگانه نیست. این حال و روز از سر خودم هم تیر شده است. یادم که می‌آید سوزشی به سر تا پایم می‌دود. باید بروم رگ بزنم.

از دور طرفش سیل دارم. دستش برسد چشم‌هایم را از کاسه‌ی سر می‌کشد. این شوق را من هم داشتم. به خیالش به دست یک کافر گیر آمده است. بسیار گپ‌ها را می‌شود از چشم‌هایش خواند. اما حساب هر دوی‌مان معلوم است. قمندان تمام گپ‌ها را خلاص کرده بود. "شور خورد در فرقش یک مرمی بزن!" قمندان بسیار گپ‌ها زد. چیزهایی گفت که مخاطبش من بودم. یادم است که آهسته آمد و سر ماند پیش گوشم و گفت: یک ساعت همین جا پیره‌دار باش و باز اگر احوالی از ما شد یا نشد سر ساعت یک مرمی به فرقش بزن!؟ همین! فیر کن و بگریز...

نفر این گپ‌ها سرش کار کرده بود. صدایش به ناله خیست: لا الا الله....

قمندان سرش را به تایید گپ‌هایش شور داد و گفت: لا الا الله...

از وقتی که همراه این قطعه نظامی گد شدم و سلاح به دست گرفتم وظیفه‌ام کشتن است. قمندان یاد داده به ما که چطور سلاح خود را همیشه پاک نگاه کنیم تا وقت فیر بند نکند.

گفتم: چطور ای لامذهب را بزنم؟

قمندان پوزخندی زد.

نفر روحش قبض شد و صدایش برخاست: زه مسلمان یم!!!!

به خیالش کل ما کافر هستیم و او بی ناموس تنها مسلمان است. قمندان خبر داشت که کشتن برای من سختی ندارد. اما این آدم...

قمندان به چشم‌های نفر خیره شد و گفت: مونژ هم مسلمانان یو!!! تنها فرق ما و شما این است که ما همراه مرمی همراه تان گپ می‌زنیم و شما همراه بند‌های بوت ما را خفک کرده می‌کشید....

قمندان طرف من دید و گفت: هر رقم که دلت است بکشش!

گپ قمندان به من اختیار می‌داد. باز قمندان پیش از این که برود طرف هدف دیگر خود تکرار کرد: بلی ما و شما مسلمان هستیم!

دستم به سلاح راست نمی‌شود که بکشم‌اش. من هم از همین شرایط یک بار جان سالم بدر برده بردم.

به آنها راپورم رسیده بود که مرا هم از موتر پایان کردند. سرک را با سنگ و کنده‌های درخت بند ساخته بودند و موترها را ایستاد کردند. از موتر ما بغیر از من دو نفر دیگر را هم پیاده ساختند. چشم‌های هر سه ما را بهمراه دست و پاهایمان بستند و مثل جوال کاه انداختند پشت موتر رنجر و حرکت کردند. من عسکر و او دو نفر ترجمان بودند. وقتی که رسیدیم، چشم‌های ما را پیش چهار نفر کلان و ریش‌سفید باز ساختند تا بالای ما حکم بکنند. به من مرمی حرام بود باید همراه بند بوت‌هایم خفه می‌شدم ولی به او دو نفر هر کدام یک مرمی رسید. قبل از اینکه به آنها فیر کنند چشمانم را باز کردند تا عاقبت کار خودم را ببینم. روی به دل افتادند. مثل آبی که از چشمه می‌جوشد خون بود که از سر آنها می‌برآمد. اگر بخت یاری نمی‌کرد و او منطقه زیر نظر از خاطر عملیات نمی‌بود!؟ حالی من این رقم سلاح بدست بالای سر این آدم نبودم. از آن زمان تا به امروز دیگر هیج وقت پای خودم را بین بوت آرام احساس نمی‌کنم. او سه چهار ساعت برایم یک عمر طول کشیده بود. حالی هم هر گپی ممکن است پیش شود. باید آماده بود که باز جای من و این آدم تبدیل نشود.

بالای سرش ایستاده هستم. نفر خود را باخته و یک مشت شده است. تصور این که آدم نتواند جای مرمی‌هایی که خورده است را دست بماند و باعث بند آمدن خون خود شود باید زجر آور باشد. کاش قمندان این آدم را به من تحویل نمی‌داد. اگر این آدم روی به روی من ایستاد می‌شد و سلاح به دست می‌داشت باز برایم آسان بود که یک شاجور مرمی را صدقه سینه‌ش بسازم. این اولین آدم نیست که کشته‌ام و آخرین‌ش هم نخواهد بود.

 

نفر خوب فهمیده که مدت زیادی نمانده است به زمان تعیین شده‌ی قمندان و اینکه وظیفه دارم پیش از روشنی آفتاب یک مرمی به فرقش بزنم.

می‌گوید: بزن!

خوب می‌داند فرقی ندارد که چه کسی حالی بالای سرش باشد. او محکوم به کشته شدن است. یک روز آدم را می‌کشی و یک روز آدم می‌آید تو را می‌کشد. انتظار مرگ ضعیفش ساخته بود. می‌لرزید. یک قدم از او خود را دور ساختم.

نفر گفت: بزن و بگریز!

گفتم: می‌زنم و نمی‌گریزم!؟

متوجه‌ی چهار طرف خود شدم. باید راه گریز را پیش از فیر مرمی می‌سنجیدم. تنهایی و تاریکی سایه‌ی ترس را بر سرم آورده بود.

به چهار طرف خود ‌دید و  بعد از اینکه نشانی از قمندان و دیگر عسکر‌ها نیافت سر بلند کرد و گفت: مرد خو معلوم می‌شوی!

گفتم: گپ خوده بگو.

گفت: دلم کفیده راهی است!؟ یا بزن مرد واری و یا این که مردی کن و ایلایم کن!..

پوزخندی زدم. دلش بود که عذر کند. شاید این حالت کارم را خراب‌تر بسازد. باید خوده نبازم و محکم باشم. اما قمندان پیش از رفتنش مرا گوشه کرده و گفته بود: ما که دور شدیم و رفتیم تو هم یک مرمی به فرقش بزن و خوده باز به قطعه برسان.

نفر زونگ زونگ کرده می‌رفت و من به یاد گپ‌های قمندان می‌افتادم. به نظرم می‌رسید که تصمیم سختی باید می‌گرفتم. با کشتن او پریشان می‌شوم. اما اگر ایلا کنم‌ش باز همین آدم وقتی که صبح برای دیدن خانواده‌ی خود طرف خانه رخصتی بروم از موتر پایانم می‌سازد. هر چند که فیر مرمی من هم تقدیر را تغیر نخواهد داد اما باید خوب چرت خوده بزنم و بعد عمل کنم. وقتی تا روشنی هوا نمانده بود. نفر از نفس افتاده بود. همراه خود گپ می‌زد. پرسیدم: راه گریز از کدام طرف است؟

گفت: چی پلان داری؟

گفتم: راه گریز که مسیرم را به قطعه نزدیک‌تر بسازد از کدام طرف است؟

نشانه‌های خوشی در چهره‌ش نمایان شد. گفت: مونژ مسلمانان یو!!!

گفتم: خیر ببینی.

دهانش را با دستمال چهارخانه‌ی خود بسته کرده و میل کلشینکوف را سرش راست می‌کنم. پشت به من نشسته است. شاید سایه سلاح را دیده گمان کند که مرگش نزدیک است. قمندان ناوقت کرد و من باید خود را پیش از این که آفتاب روشنی کند از این منطقه کشیده و به قطعه برسانم...

 

پایان

 

 

سلاح: اسلحه، تفنگ

قمندان: رتبه‌ی نظامی

مرمی: گلوله

پیره‌دار باش: نگهبان باش، مواظب باش

فیر کن: شلیک کن، بزن!

قطعه نظامی: پایگاه نظامی

گد شدم: همراه شدم، پیوستن به جمعی

زه مسلمان یو: من مسلمان هستم.

مونژ هم مسلمانان یو: ما هم مسلمان هستیم.

موتر:‌ اتوموبیل، ماشین

شاجور مرمی: خشاب گلوله

ایلایم کن: رهایم کن، آزادم کن

چرت خوده زدم: فکرم را کردم

+ نوشته شده در شنبه 1392/03/04ساعت 0:2 توسط محمد امین فارسی |

جهانگیر هدایت، برادرزاده‌ی صادق هدایت گفت: داستان «اسکیزو» نوشته‌ی پیمان برومند ساکن شیراز به عنوان بهترین داستان و برنده‌ی تندیس صادق هدایت انتخاب شد. همچنین داستان‌های «از شبی که بود» نوشته‌ی بهرنگ بقائی ساکن تهران، «‌برادرکشی» نوشته‌ی محمدامین پارسی ساکن مزارشریف افغانستان(عضو آكادمي كانون فرهنگي چوك) و «مرگ دانای کل» نوشته‌ی فرامرز پورنوروز ساکن ونکوور کانادا به ترتیب مورد تحسین داوران قرار گرفتند و شایسته‌ی دریافت لوح افتخار مسابقه شدند.

وي افزود: امسال دفتر صادق هدایت به شش نفر از نویسندگانی که داستان‌های‌شان از نظر داوری و رتبه‌بندی بعد از این چهار داستان برتر شناخته شده‌اند، مدالیون صادق هدایت را به عنوان هدیه اهدا می‌کند که عبارت‌اند از: داستان‌های «هرکول» نوشته‌ی لاله فقیهی‌، «آن‌که این‌جا نشسته‌ام خودم است» نوشته‌ی احمدرضا توسلی، «سرخ‌پوست‌ها نمی‌بازند»‌ نوشته‌ی جواد نوری، «این زن می‌فهمد» نوشته‌ی امین جودکی، «خواب» نوشته‌ی زهره کیانی و بالأخره داستان «جنگ در زمستان» نوشته‌ی رابعه اقدامی.

هدایت همچنین اظهار کرد: در یازدهمین دوره‌ی مسابقه‌ی ادبی صادق هدایت سال 91، 666 داستان به دبیرخانه ارسال شد که از میان آن‌ها، 45 داستان برتر برای داوری نهایی انتخاب شد. داوری این دوره را دکتر پروین سلاجقه، عنایت سمیعی و دکتر حسین پاینده به عهده داشتند.


+ نوشته شده در سه شنبه 1391/11/24ساعت 20:25 توسط محمد امین فارسی |

نمي‌دانستم مي‌داني يا نه!؟ او همان آدمی است كه من هر شب همراه‌ش‌ گپ مي‌زنم. نمي‌دانم عادت است يا اين كه دوستش هم دارم. او اول تلفن زده بود. چند مرتبه هم شده همراه‌ش وعده ماندم برويم شهر بگرديم تا اين كه آيسكريمی و یا همبرگری بخوريم و از نزديك بشينيم و با هم اختلاط كنيم. يكي دو دفعه‌يي كه ما را در چهار‌باغ روضه ديدي به پدرم گفته بودم امتحان داريم و بايد وقت‌تر بروم دانشگاه...

 از خاطر اينكه يك نفر ديگر بغير از من و يوسف از اين راز خبر شده بود هم خوش بودم و هم ناراحت!؟ هميشه مي‌ترسيدم يك روز بخواهي باعث بشوي كه من ديگر نروم روضه و يوسف را نه بينم!!! چند وقت شده بود كه هر وقت می‌برآمدم از خانه سنگيني نگاهت را بالاي خود احساس مي‌كردم. ديگر از اين كه سر و سينه‌ام را مي‌چسپاندم به جان يوسف لذت نمي‌بردم!

وقتي مطمئن شدم كه مثل سايه تعقيبم مي‌كني، حتي وقت‌هايي كه با مادرم از خانه مي‌برآيم، به فكر افتادم كه كمي آزارت بدهم. تو در اين مدت چيزهاي زيادي درباره‌ي من فهميده بودي و بايد من يك رقم تو را به خودم جذب مي‌كردم. ماجراي سر و دست برهنه از آن روز به بعد بود كه شروع شد. هميشه وقتي مطمئن مي‌شدم كه نزديكي‌هاي خانه‌ي ما هستي زود يا در مقابل كلكين ايستاد مي‌شدم و پرده را بغل مي‌كردم يا اين كه تیز می‌آمدم پشت دروازه‌ی کوچه و سر و سینه‌ام را می‌کشیدم از در بیرون و به تو چشم می‌دوختم تا که بلرزی و چشم بدوزی به زمین! 

هميشه احترام‌ت را به دو ديده داشتم. مي‌دانستم كه محرم رازي و هيچ وقت كاري نمي‌كني كه من آبرويم پيش فاميلم برود، اما خوب ما هم كار خوبي نمي‌كرديم!؟ و تو وظيفه‌ت بيشتر از این بود كه فقط راز داري كني!؟ بعضی وقت‌ها فكر مي‌كردم که اگر مي‌توانستم برايت كاري انجام بدهم چقدر خوب مي‌شد!

يگان وقت كه پدرم مادرم را با طعنه مي‌گفت: "زور شما زن‌ها را كس ندارد!" نمي‌فهميدم كه پدرم چي‌ مي‌گويد، تا اين كه تو را به دام گرفتم! ديوانه شده بودي كه خاله‌م را خانه‌ي ما طلبگار روان كردي! من و تو زير يك سقف!؟ پيش از اين كه چشم‌هايم را پت كنم خنده‌م مي‌گيرد؟! مثل اینکه آزارهایم برعکس عمل کرده است!

ريسمانت را دراز بسته كردي بچه خاله!؟ تصميم گرفتم ديوانه بودي ديوانه‌ترت بكنم! بعد از اين كه مادرم آمد و دلیل آمدن مادرت را برايم گفت، رنگم پريد. فكر هر چيزی را مي‌كردم بغير از اين كه تو مادرت را روان كني خواستگاريم! فكر كردم می‌خواهی جبران کارهایم را کرده باشی و بخواهی برای تلافي کردن آزارم بدهی. به مادرم جوابي ندادم. مادرم آمده بود اين خبر را پيش از پدرم، به من بگويد.

پيش از دادن جواب مي‌خواستم جان به لبت بكنم تا بفهمم چه هدفی داری. نمي‌دانم چرا؟ شايد بخاطر اين كه... بماند. با اين حال به هر بهانه‌ي كه مي‌شد يافت از خانه مي‌برآمدم و تو را مي‌كشاندم به شهر و طوافت مي‌دادم به چهار باغ روضه، به اميدي اينكه سر يك گولايي دم رويم دور بخوري و از اينكه دختر خاله‌ت را اتفاقي ديدي،‌ من را ببري يك جاي كه بتوانيم آيسكريم و يا يك همبرگری بخوريم و به همين بهانه بشينيم و از نزديك همراه يكديگر اختلاط بكنيم...

مادرت گفته بود كه مي‌خيزي مي‌گويي من! دراز مي‌كشي مي‌گويي من! تا اين كه بلاخره آمده و اين موضوع را با مادرم در ميان مانده است. از گپ‌های مادرم فهمیدم كه عاشق شدي! آن هم عاشق دختري مثل من! دختري مثل دختر خاله‌ت! از وقتي كه فهميدم چه حالی داري نمي‌دانم چرا سعي مي‌كردم ديگر به تلفن‌هاي يوسف جواب ندهم؟

مادرم مي‌گويد كه تو  زندگي خوبي را برايم تيار كرده مي‌تواني و من هم مي‌توانم با تكيه به تو در آن  براي خودمان آينده‌ را بسازم. اما من فكر مي‌كنم كه ما هر دو وقت بسيار داريم. من كه تا به حال درس مي‌خوانم و تو هم بغير از اينكه مثل سايه صبح تا شب پشت ما باشي، ديگر كار و باری نداري! دنبال بهانه مي‌گردم و مي‌گويم: "مادر بچه‌خالم خو بچه‌س! اي گپ‌ها را بمانيد وقتي كه او مرد شد!؟" مادرم از گفته‌هاي من كمي تعجب کرد. رنگ پریده لبخندی زد. من فهميدم كه چیزی در درونش تکان خورد. فکر کنم حالی حتما باورش شده است که ديگر عروسي كردن براي من زود نيست!؟...

فكر كه مي‌كنم به شك مي‌افتم كه تو بچه‌ي يا نه مثل بچه‌ها رفتار مي‌كني؟ چيزي از تو به ذهن نداشتم تا اين كه آن روز ما را در روضه ديدي! هر چيزي كه از تو به فكرم مي‌رسد مربوط به دوران طفوليت ما است و بس! كمي سخت مي‌شود فكر كرد كه ما هر دو هم زمان به سن و سال عروسي رسيده باشيم. خاطره‌هاي دوران کودکی براي همه‌ی آدم‌ها خوش است اما اين كه دليل خوبی نيست تا من به تو بگويم بله؟! تو بايد بيشتر خودت را به من نزديك بسازي... اما تو!؟

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و من هم کم مانده بود خر شوم. هنوز هم باورم نمی‌شود خاله بیاید و به مادرم بگوید که پدرت می‌خواهد خارج روانت بکند و تو چیزی به جواب‌ پدرت نگفته باشی! باورش برایم سخت است. خاله هم جیگر خون است. فقط بگویی که خاستگار او هم تصمیم ترک کردنش را داشته باشد اما دردمان اصلا یک رقم نیست. من گفتم: «خارج یعنی کجا؟» مادرم جوابی نداشت. اما من می‌دانستم خارج یعنی جایی بسیار دور، بسیار دورتر از آنکه بتوان تصورش را کرد. شوهر خاله‌م احوال داده بود که من می‌توانم چند سال صبر کنم. برای او خارج بسیار مهم تر از من بود. اما من که تا به حال جوابی برای آنها نداده بودم. هنوز شناخت من از بچه خاله شرط اول بلی گفتنم بود...

چند وقت پیش من هم خواب خاستگارهای خارجی را می‌دیدم و منتظر بودم یکی بیاید پیش پدر و مادرم و مرا برای خودش خاستگاری کند و خارج ببرد. اما بعد از اینکه با یوسف آشنا شدم بود که خواب‌های خارج رفتن دیگر کم رنگ شد. احساس یوسف را حالی فهمیده می‌توانم. بیچاره یوسف!؟ فقط بگویی زیر پاهایت خالی شده باشد و بین زمین و آسمان معلق مانده باشی! احساس پوجی و سبکی آدم می‌کند. مادرم می‌گفت اینجا کار و بار به سختی یافت می‌شود و شوهر خاله‌م راست می‌گوید. آدم باید از هر فرصتی برای ساختن فردای خود استفاده بکند.

مادرم راست می‌گوید آدم باید از هر فرصتی برای ساختن فردای خود استفاده بکند. بچه‌خالم بچه‌ است. نباید با آینده‌ی خودم بازی کنم. برای بلی گفتن من شناخت شرط اول است. باید درست انتخاب کنم. قبل از اینکه بسیار دیر شود باید به کسی که خوب می‌شناسمش زنگ بزنم. می‌روم طرف موبایلم. شب‌ها موبایل را کوک می‌کنم و زیر بالشت می‌گذارم. خوب است هنوز شماره‌ی یوسف از یادم نرفته است...

 پایان

+ نوشته شده در شنبه 1391/08/13ساعت 22:8 توسط محمد امین فارسی |

مطالب قدیمی‌تر