وقتی فهمیدم که قرار است برای مدتی با هم باشیم کمی ترسیدم که نکند باز کارمان به جاهای باریکی بکشد. تو زنگ می‌زنی و می‌گویی که خانه تنها هستم و منتظرت و من هیجانزده نمی دانم دعوتت را بپذیرم یا که از خیرش بگذرم؛ چون اصلا نمی‌دانم به ریسکش می‌ارزد یا نه. ولی وقتی باز زنگ می‌زنی و می‌گویی که به من احتیاج داری و باید با من حرف بزنی و قول از من می‌گیری که در آمدنم عجله کنم. به خودم می‌قبولانم که باید بیایم چون قول داده‌ام. پس می‌آیم. ولی قبل از اینکه از خانه خارج شوم می‌روم آشپزخانه و یکی از چاقوهای تیز میوه خوری را از جا ظرفی بر می‌دارم و می‌گذارم جیبم.

وقتی می‌رسم نزدیکی‌های خانه شما، زنگ می‌زنم و به تو خبر می‌دهم که در همین نزدیکی هستم و می‌خواهم پشت در آماده باشی که بلافاصله بعد از در زدنم در را به رویم باز کنی... تو هم با خوشحالی تلفون را قطع می‌کنی و می‌دوی به سمت حیاط و می‌ایستی پشت در تا من بیایم و در بزنم و تو در را فوری برایم باز کنی و ...

وقتی پنجه‌هایت دارند روی تخته‌ی پشتم می دوند هیچی نمی‌شنوی و هر چه من می‌گویم صبر کن و مواظب باش کسی روی پشت بام نباشد، توجه نمی کنی و دستم را می‌گیری می‌کشی می‌آری طرف خانه. نمی‌دانم این همه عجله برای چی است که حتی راه پله‌ها را هم یکی در میان رد می‌کنی...

می‌ترسم و چشم‌هایم سرگردان گوشه و کنار خانه است. فکر می‌کنم هر آن ممکن است یکی از گوشه‌ی سر بکشد بیاید بیرون و از من بپرسد: «تو اینجا چکار می‌کنی؟». هر از چند گاهی دستی می‌کشم و از روی جیب شلوارم بر جستگی چاقو را لمس می کنم. این برجستگی احساس اعتماد بنفسم را می‌برد بالا.

چند باری که ایام عید به اجبار مادرم آمده بودم خانه‌ی شما، در همین پذیرایی که حالا داریم رد می‌شویم نشسته بودم. تند تند چای‌ای که برادرت آورده بود را خوردم و خیلی مودب بلند شدم و با بهانه‌ی که نمی‌دانم از کجایم در آورده بودم، فلنگ را بستم. اصلا نشد یا نخواستم که به گوشه و کنار خانه‌ی‌تان سرک بکشم. چه می‌دانستم که یک روزی می‌آیم برای دزدی؟!

وقتی من را تنها گذاشتی، رفتی برای پذیرایی چیزی بیاری، همه‌ی آن مدت دستم روی جیب شلوارم بود. گذاشته بودم درست روی برجسته گی‌های چاقو تا تو دوباره برگردی. اصلا نباید من را تنها می‌گذاشتی. تنها بودن در چنین موقعیت‌هایی ترسناک است. داشت اعصابم خورد می‌شد. غیبتت خیلی طولانی شد. وقتی با سینه‌ی چایی برگشتی متوجه شدم سبک تر شدی و لباس‌هایت رنگش تغیر کرده است درست مثل رنگ چهره‌ی من که می‌دانم سرخی اش از سرخی روسری تو بیشتر نباشد کمتر نیست. می‌گویم:‌«زحمت نکش! من باید زود برگردم!». سینی چایی را می‌گذاری زمین و دو زانو می‌نشینی رو به رویم و می‌گویی: «خیالت راحت باشد! تا شب کسی بر نمی‌گرددناخواسته می‌گویم: «تا شب!».

وقتی می‌خواهی بیایی پهلویم بشینی، خود را جمع‌تر می‌کنم که کوچکتر شوم. دنبال حرف می‌گردم تا خودم را آرام کنم. هر چی به مغزم فشار می‌آورم چیزی به زبانم نمی‌آید. متوجه‌ی من می‌شوی و با کنایه می‌گویی: «هیچ جا خانه‌ی آدم نمی شودو می‌خندی و دست می‌اندازی گردنم. ناراحت می شوم و تذکر می دهم که باید مواظب باشی و تو فقط می‌خندی و بلند می‌شوی دست هایت را باز می‌کنی وسط اطاق می‌چرخی. می‌چرخی توی اطاق سه در چهاری که نسبت به پذیرایی بزرگ خانه‌ی‌تان خیلی کوچک است.

نمی دانم چندین شب است چرا خواب می‌بینم که هنوز با هم آشنا نشده‌ایم و از وجود همدیگر خبر نداریم. خواب می‌بینم که نزدیکی های سال نو است و مادرم دارد خانه تکانی می کند. می‌خواهم کمک‌اش کنم. قبول نمی کند و فقط می‌خواهد زودتر خانه را ترک کنم. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید قرار گذاشتیم دختر‌های محل جمع شوند تا با هم خانه‌هامان را تمیز کنیم. من هم راه می‌افتم بیایم از خانه بیرون که صدای زنگ خانه می‌آید. ناخود آگاه دستم می رود توی جیب شلوارم. مادرم بلند داد می‌زند: «در را باز نکن! بگذار خودم بیایم. برو از سر راه کنار! آمدم. آمدم».

می‌گویم: «تو رقصیدن رو از کی یاد گرفته ای؟»

می‌خندی و بلند می‌گویی: «قشنگ می رقصم؟»

واقعیتش را بخواهی نمی‌دانم!. یعنی اصلا متوجه‌ی حرکاتت نبودم. ولی قبول دارم توی این دوره زمانه آدم باید به همه چیز وارد باشد. آرام تر شده ام. زمزمه می کنم: «باید رقصیدن را یادم بدهی» و تو باز بلند می‌خندی و می‌آیی به سمتم. قبل از اینکه به من برسی دراز می‌کشم و متوجه می شوم که لامپ اطاق روشن است.

بار اولی است که همدیگر را اینجا می بینیم. به من حق بده که کمی بترسم. پوزخند می زنی؛ شاید فکر کردی که من هنوز بچه‌ام. نه ناراحت نشده‌ام. بله حق داری! من بچه‌ام. اگر نبودم که حالا توی جیبم یک چاقوی میوه خوری نبود!. نمی‌دانم چطور شد که به فکر چاقو افتادم. اصلا چه کمکی می‌تواند به من بکند. گیرم یکی حالا بیاید ما را لخت و عور ببیند! می‌خواهد چکار کند؟!.

گفتم: «تشنه هستمگفتی: «آب نداریم! جان بخواه!». خیلی کم پیش می‌آید که به حرف هایت بخندم. اما واقعا حرف خنده‌داری زدی!. بلند می‌شوم می‌خواهم راه آشپزخانه را نشانم بدهی که نمی‌دهی. همانطور خوابیده می‌خواهی روسری خود را به پاهایم ببندی و اسیرم کنی که نمی‌گذارم. می‌دانم آشپزخانه داخل ساختمان است. از اطاق سه در چهار خوابت می‌آیم بیرون و در دهلیز می‌ایستم. آشپزخانه درست در مقابل رویم آنطرف دهلیز است. احساس کردم که کسی پشت سرم است ولی هنگامی که برگشتم نبودی. فهمیدم که هنوز هم کف اطاقت دراز به دراز افتاده‌ای.

وقتی وارد آشپزخانه می‌شوم. یاد آشپزخانه‌ی خودمان می‌افتم و سعی می‌کنم تفاوت‌ها را بیابم. خیلی شبیه هم نیستند. به سمت یخچال می‌روم و نرسیده به آن پشیمان می‌شوم. چهله‌ی زمستان که آب می‌گذارد یخچال برای سرد شدن؟!. می‌روم طرف شیر آب و دست روی شیر آب می‌گذارم که متوجه‌ی جا ظرفی می شوم. چقدر خوب ظروف شسته شده و مرتب کنار هم چیده شده بودند. جا قاشقی توجه‌ام را جلب می‌کند. قاشق‌ها و چنگال‌ها کنار هم قرار داده شده‌اند و چاقو‌های میوه‌خوری در محفظه‌ی جدا‌گانه‌ی قرار دارند. چاقو ها شبیه چاقو‌های ما هستند. دست می‌کشم روی جیب شلوارم و برجستگی چاقو را احساس می‌کنم. به بچه بودنم می‌خندم و چاقو را در می‌آورم. به دست می‌گیرم و پوزخندی می‌زنم. چاقو را می‌گذارم پهلوی بقیه‌ی چاقو ها و آب می‌خورم و بر می‌گردم به اطاق سه در چهار کوچک...

وارد اطاق که می‌شوم تو هنوز هم دراز کشیده‌ای و به سقف خانه چشم دوخته‌ای. می‌پرسم: «می‌خواهی لامپ اطاق را خاموش کنم؟» که جوابی نمی‌دهی، فقط نفس عمیقی می‌کشی و سینه‌ات را از زمین می‌کنی و مثل مار جمع می‌شوی تا زانوانت را بغل بگیری.

می گویمآسپزخانه‌ی مرتبی دارید

طرف یخچال رفتی؟»

ــ«نه! کلا می‌گویم. کد بانوی هستی برای خودتکه اخم می‌کنی و بلند می‌شوی. تا می‌خواهم ادامه بدهم: «ببخشی...» که از نفس می‌افتم. صدای‌ در می‌آید. بدنم مور مور می‌شود. می‌پرسم: «کیه؟». می‌گویی: «نترس با ما کاری ندارند!». لبخند می‌زنی. با خشم می‌گویم: «دارند در می‌زنند! کیه؟». که نیشت را می‌بندی و می‌گویی: «هیچکس!. با ما کاری ندارند!. می‌روم ببینمو تو می‌روی ببینی که پشت در کیست؟. و من می‌مانم و حوضم!. وقتی با آستینم پیشانی‌ام را پاک می‌کنم دستم می‌آید پایین و می‌رود طرف جیبم. برجستگی احساس نمی‌کنم و می‌لرزم. دنبال راه چاره‌یی می‌گردم. راه چاره را که می‌یابم با عجله از اطاق خارج می‌شوم و می‌دوم سوی آشپزخانه...