من خودم سه نفرم
یادش بخیر، وقتی می فهمیم زمین زمین است و آسمان آسمان که از اوج فرود بیائیم و فراز و فرود خود را به یاد داشته باشیم. همیشه بعد از هر اوج گرفتن هوایی می شوم و به خود می گویم: «عجب کاش می شد آسمانی شد.» می دانم نباید از یاد برد که زمینی هستیم و تعلقی به آسمان نداریم و باید سعی تلاش کرد که زمین را برای خود آسمان بسازیم. اما خوب آسمان آسمان است و زمین زمین... بهر حال زمین هم خوبی های خود را دارد. اینجا خوبی اش این است که همه دور هم هستند و جمع ها جمع اند. خدا تو را به من داده و من را به او که همراه هم در زمین زندگی کنیم. ناشکری نباید کرد. اینجاست که خوب و بد شناخته می شود و ما می توانیم به دلخواه خود زندگی کنیم.
معلوم است دخترک! این روزها در این دوره و زمانه که همه چیز ماشینی شده است و زندگی از لاک دیروز خود بیرون آمده، خوب توانسته ای با نوشته های من خودت را سرگرم کنی... اما بلا! سعی کن فراموش نکنی همین زمینی که تو از همه چیز آن بریده ای ارزش زندگی کردن را دارد و اگر دیر بجنبیم و از آن استفاده نکنیم ممکن است مفت از چنگ مان بدر برند. حوصله اگر داشته باشی هوس کرده ام کمی از خودمان بنویسم. نه اینکه شبیه خاطره از آب در بیاید نه! می دانی که خاطر جمعی ندارم و کمتر چیزی ممکن است به یادم مانده باشد. گفتم بیائیم کمی درد و دل کرده باشیم. من هستم و تو هستی و فعلا "او" نیست و زمان و مکان هم مناسب است. با تو موافقم که غیبت کردن کار درستی نیست، قبول فقط سعی می کنیم در غیابش در گفتن ذکر و خیرش بکوشیم. از "او" نوشتن زیاد سخت نیست. فقط کمی حال و هوا می خواهد که ما حالا این حال و هوا را می سازیم. چیزی می خواستی بگویی؟ نه! منفی بافی نکن! دو کلام حرف دوستانه می خواهیم بزنیم و بس. مقداری درد و دل کردن هم گهگاهی انسان نیاز دارد... چرا تو اینقدر تلخی دختر!
نمی خواهم بعد ها وقتی که معروف شدم مثل آدم های کلیشه یی صحبت کنم و بگویم عاشق گشته ام و بعد او آمده است سراغم؛ نه! این طور که نبوده، تو که خودت شاهد هستی و باید همگی این را قبول کنند که من با "او" دوباره متولد شدم. تو این مسله را از همه خوب تر می فهمی. تو بهتر از همه می دانی که این "من گمشده" چه ها کشیده که با "او" بزرگ شده است. وقتی که متوجه ی خودم شدم و اولین کتاب زندگی ام را به دست گرفتم با تو آشنا شدم. یادت هست که چقدری خوشحال بودم. تو آن زمان ها درست هم سن و سال خودم بودی و درست مثل من فکر می کردی. باشد قبول که همیشه یک قدم از من جلو تری. اصلا بخاطر همین خصوصیتت بود که عاشقت شدم و طرح دوستی با تو را ریختم. تورت زدم و صید خودم شدی. من می خواستم برای همیشه با تو باشم و تو عزیز دلم باشی، که قبول نکردی و من دیوانه را دیوانه تر کردی... هنوز رفاقت مان خوب قیام نیفتاده بود که از "او" صحبت کردی و پای "او" را به میان کشیدی... اوایل فکر می کردم که از من خسته شدی و برایت تکراری شده ام. بسیار به غیرتم بر خورده بود. اما بعد ها فهمیدم که ارزش کلمات تو به چند است. بعد که فهمیدم حضور او برای تنوع و دگرگونی خوب است خنده ام گرفته بود. چقدر به خودم خندیدم و چقدر به تو خندیدم. صبر کن چطور شد که پای "او" به این داستان کشیده شد... صبر کن، خوب تو بگو...
اوایل دنبالش افتاده بودیم. نمی دانستیم که باید به کجا ها سرک بکشیم. کنجکاو هر مسله یی می شدیم تا بلاخره "او" را پیدا کنیم. یادش بخیر، دست آخر به صورت اتفاقی چهله ی زمستان روی یک برگ چرک شده ی روزنامه ی "او" را یافتیم. در آن تکه از روزنامه نشانه هایی از "او" آمده بود. بیوگرافی مختصری از او را نوشته و آدرس محل زندگی ش را هم آورده بودند. با این عمر چندین هزارساله اش تقریبا در همه ی این کره ی خاکی زندگی کرده است. تازه ترین آدرسی که از او ثبت و یاداشت شده بود حوالی علی آباد را نشان می داد.
کمپ مهاجرین علی آباد باید یک ساعتی از شهر فاصله داشته باشد. با اطلاعاتی که جمع کرده بودم متوجه شدم باید جای جالبی باشد. وقتی داشتیم با راننده ی تاکسی صحبت می کردیم، متوجه ی خطوط چهره اش بودم. باور کن اگر بغیر از من و تو کس دیگری می خواست با این ماشین به این مقصد برود امکان نداشت که راننده او را ببرد. هیچ کس این روزها سر بدون درد خود را با دستمال نمی بندد. نمی دانم می خورد این مثل به این بخش از صحبت های ما یا نه! خوب بگذریم... راننده وقتی دید که هنوز پشت لب من سبز نشده چراغ سبز را نشان داد و گفت که با چه مقدار پول حاضر است ما را ببرد آنجا. وقتی نرخ راه را گفت یک لحظه مات ماندی و بعد بلافاصله زدیم زیر خنده و قبول کردیم. بنده ی خدا گویی می خواست خرج یک ساله اش را از ما یکجا بگیرد. یادت هست که برایت گفتم: «دارد این سفرمان هزینه بردار می شود» و تو فقط در درونم خندیدی.
ماشین که حرکت کرد درست از مسیر خانه ی مان گذشت و تو خیابان منتهی به خانه را به من نشان دادی و من هم فقط با تکان دادن سر گفته های تو را تائید کردم. چند دقیقه یی نگذشته بود که از شهر خارج شدیم. تا به حال متوجه نشده بودم که شهر چقدر کوچک است. همه ی شهر خلاصه شده به همین حرم و چهار تا خیابان دور و برش. وقتی فرصتی دست داد تا به شهرم بیندیشم دلتنگ شدم. آخر شهر ما شهر غریبی است. در شهر همه مهاجرند و مسافر... آن قدیم ها قبل از اینکه شهر من شهر شود اینجا سر تا سر همه بیابان بود. نمی دانم چطور شد که صاحب حرم این جا خانه کرد و شد این محل مزارش. اما این را می دانم که بعد از تبدیل شدن این بیابان به مزار صاحب حرم، این جا شد مزار او و مزار او هم شد محل زندگی بقیه مردم. مدت ها از این واقعه سپری شده است و حالا من در این شهر متولد شده ام. همه در این شهر مسافرند و خود را مهمان صاحب حرم می دانند.
همین طور داشتیم از مناطق بیابانی اطراف شهر عبور می کردیم و به من گفتی که از راننده بپرسم دارد ما را کجا می برد. یادم هست که کمی از دستت دلخور شده بودم. آخر این هم شده بود سوال که تو می خواستی من از راننده بپرسم. خوب عزیز من خودمان آمده بودیم دنبال "او" بگردیم. مثل اینکه یادت رفته بود. وقتی دیدم ناراحت شدی مجبور شدم طوری سوال تو را بپرسم. یادت هست چقدری خوب راننده را دور زدم که نفهمید تو پریشان شدی و ترس برت داشته است. پرسیدم:«دایی چقدری مانده برسیم.» و بعد یک لبخند مصنوعی را هم گذاشتم کنج لبم و اصلا پاپی جواب سوالم نشدم. بنده ی خدا تعجب کرد ولی زود گوشی دستش آمد که ما تا به حال کمپ نرفته ایم و پرسید« از اقوام تان کسی آنجا زندگی می کند» و بعد تو سریع گفتی: «مهمان هستیم» و راننده که جا خورده بود پیش خود می گفت: «چهله ی زمستان و مهمانی!» راننده ادامه داد: «می رسیم و راهی نمانده» که بعد رسیدیم. سریع از ماشین پیاده شدیم. کرایه را که پرداختیم راننده بدون هیچ حرفی پاهایش را گذاشت روی پدال گاز و تند و تیز از مسیری که آمده بود برگشت. وقتی خوب از ما دور شد متوجه شدیم که لاستیک ماشین چطور گل و لای را به اطراف پراکنده بود. وقتی خوب به ماحول خود نگاهی انداختیم متوجه شدیم که آنجا خیلی از شهر دور افتاده است. جای زیاد وحشت ناکی نبود. با تو بسیار به جاهایی مثل این برای پیدا کردن "او" آمده بودیم. جایی شبیه این را در سفرنامه ی ناصر خسرو دیده بودم. البته آنجا به قول آن مرحوم خالی از سکنه بود ولی اینجا مثل این که کسانی در حال زندگی هستند.
از لب جاده اصلی زیاد دور نشده بودیم. می شود با چشم ماشین هایی را دید که در آخر دنیا در حال رفت و آمد هستند. وقتی با ناصر خسرو نشستیم و احوال سفرش را جویا شدیم. چیزهایی زیادی از او آموختیم و توانستیم آدرس بسیاری از مناطق را از او بگیریم. همین طور که به یاد صحبت مان با ناصر خسرو افتاده بودیم از اوج فرود آمدیم و وارد کمپ شدیم. سعی کردیم که با دیدن تکه ی روزنامه آدرس دقیق "او" را بیابیم. تعداد خانه های بهم بافته شده آنقدر نبود که ما نتوانیم حساب کنیم و گشتن این کمپ هم زیاد سخت به نظر نمی رسید. وقتی که در اوج بودیم زمین زیبا تر از اینی بود که ما در حال دیدنش بودیم. خانه های بهم بافته شده در این کمپ همگی کاهگلی و باران خورده بودند. هوا آنقدر سرد بود که بوی کاهگل به دماغ مان نمی رسید. آنجا همه چیز را یخ بسته بود و تو بی تابی می کردی که باید زود تر "او" را بیابیم. کوچه های کمپ همه غرق گل و لای بود و تمام دیوارها در این جا بر روی آخرین رمق های خود استوار بودند. ساکنان این کمپ در دروازه های خانه ها را با تکه های پلاستیکی محکم بسته بودند. تقریبا داشتیم یک دور کامل از کمپ مهاجرین را دور می زدیم و هنوز یکی بر سر راه مان نیامده بود که از او در باره ی "او" بپرسیم. کم کم داشت این جستجوی مان هم ما را دلسرد می ساخت. اگر آن گنبد دوار فرو نمی ریخت امکان کمی وجود داشت که بتوانیم "او" را پیدا کنیم. درست وقتی که از مقابل آن خانه گذشتیم گویی به احترام در پای قدوم ما فرو ریخته باشد فرو ریخت. گنبد که فرو ریخت بافت خانه های مهاجرین دیگر از هم گسست. این کمپی که تا به حال خالی از سکنه بود با داد و بیداد ما فکر کنم جان گرفت. از هر خانه یکی دو نفر آمد. کلا فکر پیدا کردن "او" از سر مان افتاده بود. یادش بخیر سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا خانواده ی زیر آوار را نجات بدهیم. هوا سرد بود اما با این حال همه داشتند با چنگ زدن به گل و لای، جنازه های بی نفس را بیرون می آوردند. ماشینی هم از بین بیغوله های این کمپ خراب شده بعد از خالی کردن سنگ های خود بیرون آمد و نزدیک شد. جنازه ها یکی و دو نفر نبودند. خانواده یی بودند زیر آوار و باید همه را بار ماشین سنگ کش می کردند. دیگر نا امید شده بودیم از یافتن "او" و باید با همین ماشین بر می گشتیم. اصلا درست نه بود که ما در این شرایط از "او" بپرسیم. یعنی می شد فهمید که جواب درستی دریافت نخواهیم کرد. تو پیشنهاد دادی که با راننده ی ماشین صحبت کنم و بخواهم از او که ما را هم ببرد تا شهر و راننده هم وقتی فهمید که با جنازه ها رابطه یی ندارم قبل از حرکت گفت: "سوار شوید و جنازه ها را محکم بگیرید." به غیر از ما و جنازه ها دو سه نفر دیگر هم همراه ما سوار شدند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم آنها هم نصبتی با جنازه ها نداشتند که آمده بودند پشت ماشین سوار شوند. بر بالای جنازه ها پتویی انداختند که تا رسیدن به بیمارستان دمی داشته باشند. ولی هنگام حرکت به سوی شهر آنقدر باد ســرد، شدید شد که آن یکی دو نفر همراه هم خود را در کنار جنازه ها جای دادند. من و تو، و "او" بدون پتو ماندیم. تا به حال که "او" را ندیده بودیم و نمی دانستیم طرف مان چه کاره است. از کجا باید می دانستیم که خدا چقدر ما را دوست دارد. تو اول به دنیا آمدی و سر صحبت را باز کردی. خوب یادم هست. درست مثل خودم به تو جواب داد. همین طور صمیمی و گرم گرفت با تو که نتوانستی در پوستم بگنجی و باعث شدی که من هم به سر شوق بیایم و از "او" چیزهایی بپرسم. باد تندی بر اثر حرکت ماشین بوجود می آمد و حسابی کلافه ی مان کرده بود. وقتی نتوانستیم مثل "او" مقاومت کنیم در مقابل شمال کوتاه آمدیم و گوشه یی نشستیم. او سینه داده بود به باد سرد و مثل نماد پایداری ایستاده بود. بخاطر فراموش کردن سرما میانه ی صحبت را با او باز کردیم و گفتیم تیری در تاریکی انداخته باشیم. از او پرسیدیم که "او" را می شناسد یا نه. نیتی نداشتیم که "او" طرف مان را بشناسد فقط می خواستیم با حرف زدن سرمای موجود را از یاد ببریم. وقتی طرف خیالی مان لبخندی زد و به ما فهماند که هر گمگشته یی باید جایی و در زمانی متولد شده باشد، بود که فهمیدم باید اول او را زائید تا بعد توانست همکلام و همراه اش شد.
موجود خلق شده در پشت ماشین سنگ کش می گوید که من "او" هستم. پیش خودم می گویم در اوج آسمان ها دنبالش گشتیم و نیافتیم. حال این زائیدی خودمان دعوی "او" بودن را دارد. این نمی تواند کمتر از یک معجزه باشد. خوب یادم هست که این جمله ی آخری را تو گفتی... یادش بخیر به لحظات خوبی رسیده ایم. خاطرات شیرینی هست... بلند شدیم و رفتیم و "او" را در آغوش کشیدم. خودم و تو را به او معرفی کردم. گفتم به "او" که تو را از درون اولین کتاب زنده گی ام یافتم و برایش گفتم که "او" را هم تو به من معرفی کرده یی. جالب بود نه! "او" بزرگوارانه ما را در آغوش گرفت و از آشنایی با ما کلی خوشحال شد. می شد از چهره اش همه ی این احساس را یکجا دید. از احوال ما پرسید و خبر آسمان را از ما گرفت. وقتی فهمید می خواهیم شاعر شویم بیشتر تحویل مان گرفت و قول داد که به دعوت ما لبیک بگوید و دوستی مان را بپذیرد. یادش بخیر با تو هستم، ها! یافتن "او" را می گویم جزء خاطرات فراموش نشدنی ماست. از تاثرات "او" بود که زمین را به آسمان ترجیح دادیم و یاد گرفتیم اوج گرفتن آسمان نمی خواهد. یادش بخیر، تو می گفتی و من می نوشتم و او آن را نقد می کرد. بعد از مدتی که به نوشته ی مان مراجعه می کردیم می دیدیم که بـله! چه شاهکاری از آب در آمده است. کارهای کارگاهی این روزها همه جا وجود دارد. این روزها با اینکه نوشته ها را ذوقی می خوانند اما اصلا مثل گذشته ها ذوقی آنرا نقد نمی کنند. موافقی اولین شعرمان را دوباره بخوانیم.
به "تو" الهام شده بود؛
پنجره های بارور شده روزی
خواهند زائید
کودکان کامل خود را در جزیره ی خوک ها
و بانوان کمپ های مهاجرین
بینوایان دیگری خواهند سرود
در حالی که آدمک های بارانی خود را خشک کرده اند
تا تمام کبوتران سپید
ستاره شوند
همه می خواهند تا تورات تفسیر تازه تری شود
و قرآن خدای محمد هم؛
شنیده ام نان را به بوسه یی خواهند داد
و مردمان اصیل پای دیواره های شهر خواهند مرد
و دو تن با یک من می بندند عهدی
که نان را با بوسه نخواهند خواست....
و من همه را نوشتم. شعر بلندی بود و آن را در اختیار "او" قرار دادیم و او هم خواند و نظر خود را داد و سوالاتی را پرسید. همیشه به نظرات من و "او" احترام می گذاری. راستی خیلی وقت هست که می خواهم چیزی از تو بپرسم اما نمی دانم که چرا تا به حال صبر کردم. اما حالا می خواهم بپرسم. «چرا همیشه می خواهی که آثارت مجهول بماند؟» به یاد دارم که تو همیشه می توانی خوب مردم را سر کار بگذاری و این به نظرم زیاد خوب نیست. نه! ناراحت نشده ام. به راستی "او" باعث شد که در بسیاری از نقطه نظرات خود تجدید نظر کنیم. خدا را شکر که تا به حال هر سه از همدیگر راضی هستیم. حرفی نیست. لحظات خوبی را سپری کردیم. بلاخره دیگر ما سه روح هستیم در یک پیکر که قرار است یک عمر را در زمین به سر برد در اوج...
با هر نفسی که میکشم، قدمی به او نزدیکتر میشوم!