سقوط
یک دانشگاه از او حساب می برد. گل سر سبد دانشگاه به حساب می آمد و همه می گفتند بچه ی باهوشی است. بسیار به سختی می شد روی دست او بلند شد. هر چند زیاد در دروس برجسته نبود اما باز هم استادان بالایش حساب ویژه یی می کردند. عادت نداشت مثل آدم آهنی ها حفظ کند. همین موضوع بود که همیشه او را از امتیاز ممتاز بودن در دروس دور می کرد.
وقتی او از کنار تن سهراب بلند شد من ایستاده بودم. هیچکس جلو دارش نبود. گوش هایش سرخ شده و مسله برایش حیثیتی گشته بود. درست مثل وقت هایی که در تورنمننت های ورزشی کلاس مان شرکت می کرد. از هر کس که کم کاری و سستی می دید قال مغالیی می کرد، دیدنی. خون خونش را می خورد.
بی انصاف آمد طرفم و با یک کَلَه زد به صورتم. چشمانم سیاهی رفت و نتوانستم سر پاهایم بند شوم. مثل برگ درختی سبک در حالت موزونی روی زمین دور تر از جنازه ی سهراب دراز به دراز افتادم. خون بود که چشمانش را فرا گفته بود و داد می زد: « تو چرا سالمی نامرد!».
نمی دانم، تقصیر من چه بود که آن دیوانه خودش را از بام دانشگاه به زمین زده است. به من گفت تا ساعت درسی شروع شود می روم دستشویی. وقتی نرم نرمک خودش را کشید از راه پله ها بالا؛ فکر کردم می خواهد برود طبقه ی دوم شاید بتواند توالت های تمیز تری گیر بیاورد . همیشه ما از این کارها می کنیم و می رویم به سوی توالت های تمیز تر!. قبل از رفتنش فقط چهار تا کلمه نصیحتش کردم و بس. دیگه نگفتم برو خودت را بکش!.
«سهراب همگی فهمیدند.»
«چی رو؟»
«پسر خر شدی یا خودت را زدی به خریت!»
«از چی حرف می زنی؟»
«از خریت تو!؟»
«درست حرف بزن ببینم!؟.»
«همه فهمیده اند که پی مریم را گرفتی...»
«خوب. چه حرفیه!. به شما چه ربطی دارد.»
«پسر مریم نامزد داره! چرا اذیتش می کنی؟»
«راستی!. شما وکیل پسره ی یا مریم؟.»
«پسر خودت رو خوب زدی به خریت.»
«هر چی عشقم بکشد همان کار را می کنم.»
«سهراب با خودت چیکار کردی؟.. یابوه داری کجا می ری؟»
معلوم نبود که اینقدر بی ظرفیت باشد. اصلا شک نکردم که چه تصمیمی گرفته بود. گفت می روم و گه می کنم و بر می گردم و رفت و گه کرد به زندگی من و دیگر بر نگشت. گل سر سبد دانشگاه وقتی گفت مواظبش باشم نگفته بود لامصب همراهش حرف نزنم. نگفته بود باید همراهش بروم دستشویی!. رفیقم بود می خواستم بداند دور و برش چه می گذرد. گفتم مواظب باشد بچه ها ریشخندش نکنند. چه می دانستم قرار است این اتفاق بیفتد.
وقتی خون گرم تمام صورتم را فرا گرفت. احساس کردم کمی سبک شدم. ترس و وحشت از من دور شد. چند تا مشت هم خودم زدم به سر و صورتم. دلم درد می کرد. آخر چرا گفتم! به من چه که بقیه چه فکری می کردند درباره ی او.
دانشگاه به حالت نیمه تعطیل در آمده بود. همه جمع شدند و به جنازه ی مقابل شان چشم دوخته بودند. همکلاسی هایم همه گریه می کردند. من افتاده بودم کناره جنازه و گل سر سبد دانشگاه نشسته بود بالای سر سهراب و خود را غرق خون ساخته بود. دور ما را گرداگرد گرفته بودند. دلم می خواست جای یکی از آنها می بودم. جای هر کدام فرقی نمی کرد. از خودم بدم می آمد و با حسرت همان طور درازکش می دیدم سعی در جمع کردن جنازه را دارند و می خواهند ببرندش. خون زیادی از من رفته بود و چشم هایم تار می شد. بعد از رفتن آمبولانس دور و برم مان داشت خلوت می شد. کاشکی من هم مثل او دل می داشتم و الانه می رفتم پشت بام و...
شکمم درد می کرد. می خواستم بروم دستشویی. خودم را بلند کردم و به سوی توالت های تمیــز! طبقه ی دوم به راه افتادم. نمی توانستم خود را سر پا نگه دارم. دوباره سنگین شده بودم. فکر می کردم همه با نگاه های تحقیر آمیزی مرا نگاه می کنند. آقای حسام وقتی من را دید به بغل دستی اش گفت: « این چه مرگش است» و بغل دستی اش هم چیزهایی را پیش گوش ریاست دانشگاه زمزمه کرد.
صدای آقای حسام با فراز و فرودی که داشت می آمد: «بروید سر کلاس ها، صحن دانشگاه را خلوت کنید.» حیات دانشگاه پر از مامور شده بود. یکی دو تا تصویر بردار هم از صدا و سیما آمده بود. اینطور که معلوم بود روز پرکاری را پیش روی داشتند.
فکر کنم وقتی آمد دنبال من سهراب را به بچه ها سپرده بود. شاید آمارم را از بچه های راهرو گرفته باشد. وقتی روی پشت بام رفتم هوای تازه سینه ام را فراخ ساخت و چشم هایم روشن تر شد. احساس سبکی دوباره به تنم برگشت. مزه ی دهانم شور شده بود و بعد کمی سردم شد. می لرزیدم. چند قدم مانده بود تا وجدانم آرام شود. حالا که فکر می کنم می بینم خوب توانستم تلافی کلّه یی که خورده بودم را در بیاورم.
وقتی صدایم کرد برگشتم. چشمانش سرخ سرخ بودند. معلوم بود حرف های زیادی برای گفتن دارد ولی من کار مهم تری پیش رو داشتم. باید تلافی می کردم. فقط یک لبخند کوچک توانستم برایش بزنم. بدون اینکه زمین را نگاه کنم خیز برداشتم.
سهراب خر! حالا صحیح و سالم رو به رویم ایستاده و معلوم است حسابی از حرف ها و این حرکت آخری من شوکه شده است. شاید حق داشته باشد. اما خوب کاریست که شده دیگر...
حالا که فرصت فکر کردن را پیدا کرده ام می بینم دلم به حال گل سر سبد دانشگاه می سوزد. دارد بال بال می زند و به سر و صورت خود می کوبد. از پشت بام فرود آمده است بالای سرم و دارد دوباره مثل دفعه ی قبل که برای سهراب گریه می کرد، مویه می کند. می دانم مزه ی دهانش تعقیر کرده و حالا درست مثل مزه ی دهان من شده است.
به سهراب می گویم رفیقمان تقصیری ندارد. ما خودمان تصمیم گرفتیم. نباید او خودش را مقصر بداند و سهراب هم سرش را به نشانه ی تائید تکان می دهد. سهراب حتی راضی به زحمت من هم نبود. اما خوب...
دانشگاه این بار تعطیل شد. دوباره همه بالای جنازه ی من جمع شدند. این بار یکی دو نفر از دختر های همکلاسی غش کردند. همه ی صحن دانشگاه را خون گرفته بود. آقای حسام بیچاره از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود. هر آن امکانش می رفت که او هم غش کند. لب هایش ترک خورده بود و بی حس به ستون یکی از دیوار ها تکیه داده بود.
دوباره آمبولانسی به صحن دانشگاه آمده بود. او را به سختی از بالای جنازه ی من دور کردند. معلوم بود که رفیق مان حسابی خودش را در مرگ ما مقصر می داند. گریه ی مان گرفت. گل سر سبد دانشگاه دست خود را به شکم گرفته و به راه افتاده بود. مسیر رفتن اش برای ما آشنا بود. سهراب به هراس افتاده و داشت سعی می کرد از آمدن او دیگر جلو گیری کند. قشنگ معلوم بود رفیقمان تصمیمش را گرفته و دارد می آید به سوی توالت های تمیزتر!!!
پایان
با هر نفسی که میکشم، قدمی به او نزدیکتر میشوم!