این روزها کاری کرده اند که شیشه های دانشگاه هم درست مثل بیشتر قلب های دانشجوهایش یکی در میان ترک بردارد. این دانشگاه و دانشجو ها با این شکست و ریختی که دارند معلوم نیست بتوانند تا کی سر پا دوام بیاورند. هر روز از در فرعی دانشگاه وارد می شوم و با شمردن شیشه هایی که سالم ماندن، خودم را مشغول می کنم تا وارد کلاس شوم. همیشه اولین کسانی که به من خوش آمد می گویند صندلی های خالی دخترهای هم کلاسی ام است. مدت هاست همیشه سعی می کنم زود تر از همه وارد کلاس بشوم؛ تا بتوانم نشانی از خودم را روی تخته ی سیاه کلاس بگذارم. این شده است کار هر روزه ام که بشینم سر راه دخترهای همکلاسیم، تا بیایند و هنگام عبور از من، سلام بدهند. بعد حدود دو سال و نیم هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام به خودم به قبولانم که می توانم در سلام دادن به آنها پیش دستی کنم. همیشه آنها با گشاده رویی مرا مخاطب قرار داده و من جواب سلام شان را فقط به صورت خفه در گلو داده ام. تا حالا هیج وقت نشده که به صورت غیر رسمی و دوستانه با آنها رودرو شده باشم. مخصوصا با او... نمی دانم در مورد من چه فکر می کنند. حس غریب، اما شیرینی نسبت به همه ی آنها دارم و مخصوصا به او ...

به لباس هایی که پوشیده ام نگاه می کنم آنها هم دارند کم کم نخ نما می شوند و باید حتما نو شان کنم. نمی خواهم به این چیزها فکر کنم، بیشتر می خواهم متوجه ی نوع نگاه بقیه نسبت به خودم باشم. مخصوصا نوع نگاه او... با خودم که می اندیشم فکر می کنم او هم همچین بی میل نیست نسبت به من! هرچند که تا به حال چیزی بروز نداده است. احساس می کنم که همین حس هم کافی است برای ابراز کردن و خواستن اما وقتی خودم را کمی جابجا می کنم و مقداری از احساسم دور می شوم می بینم ریسک بزرگی است.

پدرم که افتاد زمین و مرد، رفتم و خودم را در یکی از اتاق های خانه زندانی ساختم و شروع به هوار کشیدن و داد زدن کردم. بنده ی خدا در آن شرایطی که همه ی زن های فامیل گرد تابوتش جمع شده بودند، بلند شده بود و آمده بود توی اتاق و روبرویم نشسته بود. گریه می کردم و به موهای سپیدش نگاه می کردم. با اینکه پیر شده بود اما هنوز چیزی از ابهتش کم نشده بود. می خواست بداند چرا گریه می کنم؟! رویم نشد بگویم از نبودنش می ترسم... به نظرم ناراحت می شد. دنبال بهانه ی برای گریه کردنم بودم؟!. همیشه سعی داشتم خوب باشم و خوشحالش کنم.

گفتم: بابا تازه عاشق شده بودم! تنهایم گذاشتی.

گفت: مبارک است انشالله!

گفتم: حالا کی به یک بچه یتیم زن می دهد!؟

که بنده ی خدا پیشانی اش ترش شد و حالش گرفته شد. قشنگ معلوم بود که از آمدنش پشیمان شده است. مرحوم به بهانه ی اینکه مهمان ها به خاطرش آمده بودند بلند شد و رفت و من را تنها گذاشت. این اولین و آخرین باری بود که من توانسته بودم از عشق و زن گرفتن صحبت کنم.

نمی دانم چطور می توانم تصمیم قاطعی بگیرم. به خودم که نگاه می کنم با بیست و سه چهار سال سن به غیر از یک دوچرخه و صد جلد کتاب که بیشتر شان هم امانتی است، دیگر صاحب هیچ چیزی نیستم. مدرکی هم که هنوز دستم را نگرفته و ...

نمی دانم چه بگویم او شاید شوخی شوخی لبخند می زد ولی من فکر کنم جدی جدی عاشقش شده بودم.  همیشه پیش از رفتن به سوی دانشگاه می خواهم تصمیم بگیرم که بروم و به صورتش نگاه کنم و با زبانم هم اگر نشد با چشم هایم بهش بفهمانم که عاشقش شده ام و خودم را خلاص کنم از این همه تشویش و سرگردانی! اما نمی شود. دلیلش را هم تا به حال نفهمیدم.

در دهلیز دانشگاه غرق فکر و خیالم و دارم ضربان قلبم را حساب می کنم که دستی جلوی رویم را می گیرد و ناخودآگاه باعث می شود همه ی حساب و کتاب هایم بهم بریزد. چشم می دوزم به صورت فردی که مانع ام شده است. متوجه می شوم که امروز خوشگل تر شده و صورت استخوانی و شفافش درست همانطوری است که از دور می دیدم. وقتی خواست حرف بزند بود که متوجه ی یک ردیف دندان سالم و زیبایش شدم که پی هم و مرتب هر کدام در جای خود نشسته بودند. لب های نازک و انارییش از هم باز شدند... ناگهان سراپایم را ترسی وحشتناک فرا می گیرد... دوباره ضربان قلبم به شماره می افتد و به وضوح دوباره همه ی حساب و کتاب ها به یادم می آید... هوشیار می شوم. شیشه های شکسته ی دانشگاه، لباس های نخ نمایم، ماجرای مرگ پدرم و لبخند های او همه به صورت یکجا به مغزم هجوم می آورند و باعث سستی و ضعفم می شوند. چشم که می گردانم اطرافم را ببینم جز اشباحی زنده دیگر هیچ چیزی را نمی توانم احساس کنم. هیچ چیزی نیست که بدان متوسل شوم. به پدرم قول داده بودم که هیچ وقت باعث این نشوم که آبرویش به خطر بیفتد و حالا... نمی دانم، چگونه می توانم خودم را از این مخمصه خلاص کنم. سعی می کنم چشمانم را به پاهایش بدوزم و دهان باز کنم. دهان باز می کنم اما نمی توانم صحبتی بکنم. نمی دانم در این چند مدت چه عکس العمل هایی از خود نشان داده ام که او را بر آن داشته که بیاید بیرون کلاس و در دهلیز جایی که دور از چشم های هم کلاسی های مان است سد راهم بشود. از هر چه عشق و عاشقی و زن گرفتن است بیزار می شوم. پلک هایم روی هم می افتد. سعی می کنم حواسم را جمع کنم ببینم که او چگونه می خواهد مرا خوار و ذلیل کند. چیزی نمی شنوم. مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم. باز چیزی نمی شنوم. قادر نیستم چشم هایم را از روی کفش هایش بر دارم تا اینکه ضعفی سنگین تمام وجودم را در بر خود می گیرد و حس می کنم دیگر توان نگه داشتن خودم را ندارم. قبل از اینکه روی زمین بیفتم، صدای جیغ معصومه را می شنوم که کمک می خواهد. کمک می خواهد، نمی دانم کمک برای خودش می خواهد و یا از افتادن من وحشت برش داشته است. بهر حال کمک می طلبید. دو سه نفری گردمان جمع می شوند و معصومه به یکی از آنها می گوید برود و لیوانی آب بیاورد و دیگری را می فرستد تا استادمان را خبر کند. پریشان حالی معصومه باعث می شود که سستی لذت بخشی جای ضعفم را بگیرد. خوب به سیمای معصومه چشم می دوزم و تمامی کنش هایش را احساس می کنم و از سراسیمه گی او انرژی وصف ناشدنی به من منتقل می شود. این انرژی تلاش دارد باوری را در من تقویت کند.. سعی می کنم بر خیزم که او مانع ام می شود. می خواهم از او معذرت خواهی کنم که اجازه نمی دهد. لیوان آب را می آورند و معصومه به دست می گیرد. استاد هم سراسیمه می رسد و دست می اندازد زیر شانه هایم و با کمک یکی از بچه ها سعی می کند که بلندم کند. به احترامش بر پا می خیزم. به صورت استاد که می بینم صورت استاد مات شده و از اینکه من متوجه ی هیچ چیزی نیستم نگران است. معصومه فقط یک قدم از من فاصله دارد و با لیوان آبی در دست به من چشم دوخته است. به استاد می گویم چیزی نیست! و فقط کمی ضعف کرده ام. معصومه بعد از شنیدن این حرفم کمی اناری تر می شود و سعی می کند فاصله ی یک قدمی را با دراز کردن دستش از بین ببرد. فاصله ی یک قدمی را از بین می ببرد تا لیوان آب به دستم برسد. از نوشیدن آب لیوان، سردی محسوسی به سراتاسر بدنم می دود و باعث می شود که انرژی زدن لبخندی را پیدا کنم. لبخندم چهره ی استاد را روشن تر می کند و باعث می شود که او هم لبخند بر لب آورد و لبخند می زند. معصومه هم می خندد، معصومه می خندد تا شاید ثابت کند که در خندیدن هم مثل کمک کردن جدی است...