وقتي كه چشم باز كردم و ديدم قربان مرده‌شوي سر صفه‌ي مسجد چادرشب را از بدن شكاف شكاف شده‌ي ستارخان باز کرد به خود لرزیدم. تمام حادثه‌ی شب پیش یادم آمد. هرکس دیگری هم که بجای من می‌بود موهای جانش سیخ می‌شد!؟ آهسته خودم را گوشه کردم. رسول خادم زیر ديگ چودني پر از آب را آتش كرده بود. بارها قربان مرده‌شوی گفته بود كه ديگر به آب سرد دست زده نمي‌تواند. اطراف صفه را پرده زده بودند كه تن ستارخان را میده بچه‌ها نبينند. وکیل‌گذر همراه يكي دو تا از ريش سفيدها آمدند داخل و گفت: «زود اي جنازه را بشوي! ناوقت شد!؟» و بعد نگاهي به من انداخت. شرمگین از کار خود به احترام‌شان بر‌خاستم. قربان نق ‌زد: «كجاي اي مرده را بشويم؟! بايد قوغ بگذارم و شكاف‌هايش را بسوزانم که خونش بند بيايد! اي رقم خو نمي‌شود» وکیل‌گذر جواب داد: «هر كاري كه ياد داري بكن، وقت نيست؟!» و همانطور كه به من خيره شده بود زير لب پرسيد:«چي رقم ضربه كردي بالاي ستارخان؟»

نفهميدم چطور بالاي سر ستارخان رسيدم. ستارخان در بغل بلقيس خواب بود و بلقيس هم او را با سر و سينه‌ي خود محكم به بدنش چسپانده بود. وقتي بلقيس متوجه‌ي حضور من شد مثل ماهي خود را از ستارخان جدا كرد. ستار‌خان بیدار شد. و من هم قبل از ای که فرصت کند پهلو بگرداند و تنفگچه‌اش را بگیرد، برچه‌ی کلاشینکوفم را فرو کردم به تخته سینه‌ش...

قربان مرده شوي خوب ستارخان را كباب كرد تا اي كه بتواند او را غسل بدهد. آب جاري‌اش كه با سدر خلاص شد وکیل‌گذر را صدا كرد كه چند نفر را بياورد و ستارخان را براي كفن كردن تسليم ملا امام كند. صفه که بيكار شد، قربان ‌مرده‌شوی بالاي رسول خادم صدا زد كه برود و باز چند سطل آب بياورد و در ديگ بريزد. به قربان گفتم: «باز آب گرم را چي‌ مي‌كني؟» كه جوابم را نداد. پير شده بود و ارزش اي را نداشت كه بروم خون جيگرش كنم! دوباره همان گوشه‌ی خود‌ سر زمين سرد نشستم و به لرزش سر و دست خليفه چشم دوختم. خليفه قربان بي تاب بود و باز وکیل‌گذر را صدا كرد كه زود نفرهايش را بياورد.

وقتي بلقيس را دادن به ستارخان دنيا را بر سرم خراب كردند. همگي خبر داشتند كه خراب او هستم و حاضرم به پايش خون بدهم. اما ستارخان هم كم آدم نبود. به پدر بلقيس گفته بود كه او هم خون مي‌دهد و هم پيسه!!! و بلقيس عروس شد.

وقتي با لگد زدم به دروازه‌ي اطاق خواب ستارخان و نوک بَرچه‌ي كلاشينكوف را ماندم به تخته‌ سينه‌ش كم بخت رنگ و رويش گچ‌واري سفيد شد. به تته پته افتيد و مي‌گفت: «مره نكش زلمي! مره نكش! بلقيس شكم داره نكش!» كم بخت خبر نداشت كه بلقيس صبح بعد از اي كه او را روان كرده بود قرارگاه؛ باخبرم ساخته بود كه شب را در كدام جاي خانه استراحت مي‌كنند!

همه چيز فرق كرده بود و فقط منتظر يك فرصت مناسب بودم. ديوانه نشدم اما با اي حال ديوانه‌ي انتقام بودم. تا اي كه بلقيس آمد پشتم و سراغم را از سرور گنس گرفت. از اي كه زن مردم پشتم را گرفته بود و یک نامرد هم آدرسم را به او داده بود غيرتي شده بودم. مثل كوه سر سرور خراب شدم و هم مي‌خواستم بزنم بلقيس را كه زار زد و خود را پيش پاهايم انداخت. از بلقيس روي گرفتم و به دل جنگش كردم و نامرد و بي وفا گفتم‌ش!!!

اما نامرد و بي وفا ستارخان بود كه خشتك‌پاره بود. مي‌خواست بالاي سر بلقيس انباق بياورد. بلقيس هنوز از چهل غنچه‌ش يكیش باز نشده! چطور ستارخان بخاطر يك هوس چند روزه توانست خانه‌ي مرا خراب كند. به بلقيس گفتم: «بخيز و برو خانه وقتش كه شد مي‌آيم و داغش را مي‌مانم به دلت!!!

هنوز هم زار ناله‌گيش را به ذهن دارم. مي‌گفت: «پيسه مي‌تم! نكش، نكش مره؛» مي‌دانستم اگر دستم مي‌لرزيد و نمي‌توانستم بكشم‌ش توته‌هايم را باد باد مي‌كرد. بَرچه اول را بخاطر بلقيس زدم كه لوچ بود و راه خانه را گفته بود. بَرچه دوم را هم بخاطر اي كه سرم صدا زده بود زدم و شاجور مرمي را هم به نام مردم قريه به سينه‌ش خالي كردم.

يكي دو مرتبه ستارخان احوال كرده بود پشتم كه بروم و خودم را پيشش چهره كنم و سلاح بگيرم. حتما شنيده بود كه جنگي هستم و به هر مرغي تن نمي‌تم. پشت هر كي روان كرده بود صبح‌ش پدرش زده زده يا آورده بودش قرارگاه يا اي كه به تاريكي از خانه كشيده بودش و برده بودش از قريه بيرون و روان كرده بودش ايران!!! اگر كسي به چهره نمي‌آمد يكي دو روز بعد جنازه‌ش پشت خانه‌ش يافت مي‌شد و خود ستارخان هم مي‌آمد و سياه مي‌پوشيد و سر گليم‌ش مي‌نشست.

كَنچيني چيغ مي‌زد: «كشت شويمه! خدا؛ زلمي زد!» صدايش را خوب مي‌شنيدم. گفتم پس بروم و پيش شويش روانش كنم كه سوختم! تخته‌ سينه‌م تر شد و چيزي از پايچه‌هايم سر كرد. نفرهاي ستارخان وقت پشتم تيت شده بودند. چند مرمي هوايي فير كردند اما كو مردي كه پشتم بيايد؟! نفسم سوخت و نتوانستم سر ديوار خودم را نگاه كنم و افتيدم روي به خاك...

چند نفر همراه وکیل‌گذر آمدن و وکیل به من اشاره كرد كه بردارند! گفتم: «وکیل صاحب چي را بردارند؟» جوابي نداد. از اي چهار نفري كه آمدند پيشم دو نفر از عسكرهاي ستارخان بود. گفتم:‌ «بروید و ايلايم كنید» خود را به كري زدند! آمدند و چهار طرفم تيت شدند. دو نفر از پاهايم گرفتند و دو نفر هم از دست‌هايم. آوردند و ماندن روي صفه!!!

همين كه فهميدم چي گپ است! قربان مرده‌شوی چسپيد به جانم و اول تيز كالايم را كشيد. لچ شدم. قربان رسول خادم را صدا زد كه برايش يك قوغ ذغال بياورد. تازه شصتم خبر شده بود. گفتم: «بابه قربان ايلا كو! من جور و تيار هستم!» ديدم كه اعتنا نكرد. رسول كه قوغ ذغال را آورد، خليفه قربان به زحمت مرا به روي برگرداند. قوغ را گذاشت روي تخته پشتم. مي‌ماند و بر مي‌داشت تا اي كه قوغ ذغال خاك شد. خليفه قربان مرده شوي شروع به شستن من كرد. وقتي كارش با سدر و كافور تمام شد وکیل‌گذر را صدا كرد تا چند نفر را بياورد و مرا تحويل ملا امام بدهد. ستارخان را پيش از من كفن كرده بودند و حالا نوبت من شده بود.

وکیل‌گذر دو تا تابوت آورد و به آدم‌هایي كه آمده بودند كفن كردن را ياد بگيرند گفت كه بردارند ما را بگذارند درون تابوت‌ها و مردم با شور و هيجان همين كار را كردند. تابوت ستارخان را چهار تا باديگاردش گرفت و تابوت من را هم تعدادي از مردم قريه به نوبت بر دوش ‌گرفتند. مدتي روي دوش مردم بودم تا اينكه رسيديم به قبرستان و فهميدم كه دو قبر پهلو به پهلو كنار هم كنده شده است. هر كدام از ما را درون يكي از قبرها گذاشتند. سنگ لحد را كه ماندن بر رويم يكدفعه دنيا پيش چشمانم تنگ و تاريك شد. بعد صداي ريزش خاك را احساس ‌كردم تا اي كه كم كم سر و صدا‌ها فروكش كرد و من ماندم تنها!‌ دور و برم را که نگاه می‌کنم نه بلقيس است و نه مردم قريه! حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که براستی بلقیس به یک اندازه ما هر دو را دوست داشته است!
پايان

قوغ: ذغال تازه شده
وکیل‌گذر:‌ بزرگتر، مسئول گذر
بَرچه: چاقو، كارد نظامي
موتَر: اتوموبيل، ماشين
مكروف: اسلحه‌ي كمري، كلت روسي
انباق: هوو،
شاجور: خشاب گلوله
چهره‌كردن:‌ معرفي كردن، ثبت نام كردن
نمي‌تم: نمي‌‌دهم
قريه: روستا، ده
كَنچيني:‌ فاحشه، زن بدكاره
شويمه: همسرم
تيت شدن:‌ پراكنده شدن، موضع گرفتن