سرهاي بريده
خستگي تمام توش و توانم را خلاص كرده بود كه خانه رسيدم طوري كه حتي توان مردن را هم در خودم نميديدم! دستم بسته بود و از تمام خانه و جاي فقط يك ميل تفنگ مانده بود. تفنگي كه سالها فقط ترس خود را با او پنهان ميكردم. از چارچوكات دروازه كه در آمدم دراز به دراز وسط اتاق افتادم! هاجر به اي حال و روزم ديگر عادت پيدا كرده بود و چيزي پرسان نميكرد. تمام هوش و ذكر هاجر متوجهي اولادهايش است.
بعضي اوقات در شرايط سخت آدم مجبور ميشود كه تفنگ را شانه كند و از خانه بر آيد. سلاح را شانه كردم و از خانه برآمده بودم. شنيده بودم كه طالبها شكست خورده و توسط نفرهاي دولتي در قلعهيجنگي گير مانده بودند. طيارهها هم به حمايت نفرهاي دولت در آسمان پرواز ميكردند. هركس كه تفنگ داشت و نزديك بود ميتوانست براي جنگ در قلعهيجنگي و به دست آوردن غنيمت بيايد.
كارد به استخوانم رسيد كه آمده بودم از اي مهلكه چيزي به دست بياورم. به گپ كسي گوش نكردم و بيپروا خودم را به ديوار قلعه رساندم. حالا كه آمده بودم بايد اولين نفري باشم كه وارد قلعه ميشد. طلبان در كنج و كنار صحن و پشت گلبوتهها موضع گرفته بودند. تمام صحن و درون ساختمان مركزي پر از طالب بود كه همگي آمادهي دفاع از خود بودند و هر كسي كه از روي ديوارهاي قلعه سرك ميكشيد را همراه مرمي ميزدند.
كسي از پشتم صدا ميكرد كه طيارهها بم مياندازند، پس بروم؛ اي آخرين فرصت بود و من گوش نكردم! طالبها ديگر ميدان را باخته بودند. طيارههايي كه دور قلعه چرخ ميخوردند داشتند از قلعه دور ميشدند. بايد آمادهگي كامل حمله را به خود ميگرفتم كه زمين و آسمان به لرزه در آمد و مثل دروازهي چوبي قلعه پاهايم از زمين كنده شد. وقتي كه از زمين اوج گرفتم سبك شدم و خستگي از تنم برآمد. ولي وقتي با چشمان باز به زمين خوردم بود كه ديگر توان تكان خوردن را در خود نميديدم. روي به قبله دراز به دراز افتاده بودم كه طيارهها باز آمدند و اي بار دور سرم ميچرخيدند!
طالبها هم به جواب بمباردمان طيارهها حمله كردند و از مكتب فوج فوج خارج ميشدند. به هر زنده جاني كه ميرسيدند روي به قبله گردنش را جدا ميكردند. زد و خورد شديدي در گرفته بود. توان استفاده از اسلحه را نداشتم و طالبي در حال نزديك شدن به من بود. با داد و فرياد ميخواستم كسي به كمكام بيايد و آدمي را متوجهي خود كنم. اما همگي مصروف دفاع از خود بودند. از آن همه داد و فرياد خسته شدم و زبان در حلقم خشكيد. طالب شمشير به دست بالاي سرم رسيده بود. از چشمانش خون ميچكيد! و من توان گريز نداشتم. زانو كه زد چشمانم را بسته كردم. طالب پرسان كرد: « تشنه شدي؟!»
با چشمان بسته بلند فرياد زدم: «رحم كن! بخدا تشنه هستم!؟»
«آب آوردم! چشمهايت را باز كن»
صداي هاجر بود. چشمانم را كه باز كردم بالاي سرم نشسته بود. احساس خستگي تمام توش و توانم را خلاص كرده بود طوري كه حتي توان مردن را هم نداشتم. دراز به دراز وسط اتاق افتاده بودم و هاجر چادرشبي را بر رويم كش كرده بود. خسته بودم و آهسته چشمانم را بسته كردم. طالب شمشيرش را از روي زمين برداشت و زيرلب سرهايي را كه بريده بود حساب ميكرد!
پايان
با هر نفسی که میکشم، قدمی به او نزدیکتر میشوم!